X
تبلیغات
سینما آنلاین
سینما آنلاین
آدرس وبلاگ :: تماس با مدير ::
پرنده می میرد و پرواز ماندنی ست. آنها می روند اما تصاویر می مانند...

شار آخر را با چوب بيلياردش زد و گفت؛ «مي دونيد چيه؟ من بهترينم، حتي اگر اين بازي را ببازم، بازم بهترينم.»
از این بنویسم که پل نیومن دیگر نیست ولی با این عکس زنده است ، از اینکه همه ما روزی هستیم و روز دیگر نه ، از اینکه بازیگر باشیم یا هر کس دیگر صورت های شکفه روزی می پژمرد و آخر به زیر خاک می رود و فردا روزی دیگر است برای آدم های دیگر ، شاید بهتر است بنویسیم بازیگران را دوست داریم  چون در نقش هایشان به جهان فانی تعلق ندارند.
او عاقبت بازي زندگي را به مرگ باخت، اما قبول کنيد که او بهترين بود...بابک رستمی

|+| نوشته شده در پنجشنبه 12 فروردین1389 ساعت توسط بابک|


نام فیلم : 21 گرم

 به کارگرداني:  Alejandro González Iñárritu

بازیگران :
Sean Penn        در نقش        Paul Rivers
Naomi Watts     در نقش     Cristina Peck
Danny Huston    در نقش    Michael
Carly Nahon      در نقش       Cathy

بعضی فیلم‌ها ذهنت رو درگیر می‌کنه، بعضی دیگه احساست رو. ولی یه سری فیلم ها هستن که بعد از تماشاشون هم ذهنت مشغوله و هم احساست.۲۱ گرم از اون دسته است...

 

پل ریورز در بستر مرگ می گوید:
ما چند بار زندگی می کنیم؟
 چند بار می میریم؟
می گن وقتی انسان میمیره، درست 21 گرم از وزنش کم میشه؛
 این 21 گرم چه رمزی در خودش داره؟
چه چیزی رها میشه؟
کی باید به لحظه رهایی برسیم؟
 چه بخشی از ما با اون میره؟
 چه چیزی باقی می مونه؟
21 گرم، وزن چند تا سکه پنج سنتی؛
 وزن یک گنجشک مگس خواره؛
 یا یک تکه شکلات.
اصلا وزن 21 گرم چقدره؟؟؟

 

 

جک جردن(بنیتسیو دل تورو)، مردی که در گذشته خلافکار بوده و حالا پس از بازپروری، یک مسیحی معتقد و مومن است، در تصادف ناگهانی ماشین، باعث مرگ یک پدر و دو دختر کوچک میشود و از صحنه تصادف میگریزد. مرد دچار مرگ مغزی میشود و همسرش کریستینا ( نیامی واتس ) میپذیرد که قلب او را به بیماری که نیاز به پیوند دارد، اهدا کنند. قلب در سینه پل (شان پن) جای می گیرد که با همسرش مری، روابط آشفته ای دارد. جک با احساس گناه ناشی از تصادف، خود را به پلیس معرفی میکند و مدتی زندانی میشود. پل سعی میکند خانواده کسی که قلب اش را به او داده، بیابد و پس از یافتن کریستینا، به او علاقه مند میشود. جک پس از آزادی از زندان بواسطه تلاش و وکیل گرفتن همسرش، باز دچار عذاب وجدان است. کریستینا هم نمی تواند مسبب مرگ شوهر و دخترانش را ببخشد. پل در میانه رابطه با کریستینا، میپذیرد که با او همراه شود تا جک جردن را به قصد انتقام بکشد. آنها جک را در حالی پیدا میکنند که در کارخانه ای دور افتاده کار و در متلی پرت زندگی میکند تا به این طریق، خودش را مجازات کند. درگیری با جک، به گلوله خوردن خود پل منجر می شود و جک به پلیس می گوید به او شلیک کرده تا شاید بتواند مجازات شود و از رنج گناه، رهایی پیدا کند. اما پلیس شواهد را کافی نمیداند و او را آزاد میکند. پل میمیرد، کریستینا در میابد که از او باردار است و جک، نزد خانواده اش باز میگردد.

قطعات پراکنده داستان، بدون هیچ نوع ترتیبی، بخش های مختلف فیلم را تشکیل میدهند...

 

این فیلم حکایت سرنوشت چند انسان است که در اثر یک حادثه رانندگی به هم پیوند میخورد. آلاخاندرو گونزالس ایناریتو در این فیلم نیز مانند کارهای دیگرش، با نوع روایت اپیزودیک که از یک حادثه ارائه میدهد، نوع و زاویه دید و احساس منحصربفردی را از یک حادثه برای ما به ارمغان میآورد. عمر انسانها، هر لحظه اش پر است از اتفاقات مختلف. به نوعی میتوان گفت تکرر و پیوند پی درپی حوادث، حیات مارا تشکیل میدهد که بر اثر روزمرگی و عادی شدن، نوعی جریان خطی را در اذهان ما پدید می آورد که انسانها در یک کلام به آن زندگی می گویند. ایناریتو در این فیلم برش هایی از چند زندگی را انتخاب کرده و با برجسته کردن ودر کنارهم گذاشتن آنها و نظم خاصی که به آن تزریق کرده، اثری خلق کرده است که منحصربفرد است.

رخداد مرگ برخلاف آنچه در اذهان عموم است، بیشتر برای بازماندگان است تا خود متوفی. متوفی که سرگذشتش فعلا برای ما نامعلوم است ولی آنچه می دانیم این است که مرگ متوفی مانند عبوری می ماند ولی، این عبور و این نبودنش در دنیا، اثر و بازتاب سنگین تر اش بر روی قلب بازماندگان تا زمان مرگشان سنگینی می کند. ایناریتو در فیلم اش 21 گرم، همین مسئله را به پیش میکشد و به نوعی در صدد این است که فاجعه را توزین کند و وزن اش را بدست آورد.

           

 واژه ۲۱ گرم دقیقا به مفهوم مرگ اشاره دارد زیرا طبق تحقیقات یک دانشمند اروپایی در قرن ۱۸ انسان وقتی می‌میرد ۲۱ گرم از وزنش کاسته می‌شود.فیلم به معنی و مفهوم این وزن اندک میپردازد. (نام فیلم ۲۱ گرم و همچنین جملات پایانی پل ( شان پن ) ناشی از تحقیقات یک پزشک آمریکایی (تقریبا در سال ۱۹۱۰) می‌باشد . این پزشک وزن بیماری که در آستانهٔ مرگ قرار داشت را بوسیلهٔ ترازویی دقیقی اندازه گیری کرد و بلافاصله بعد از مرگ وی نیز وزن او را اندازه گرفت و متوجه شد بعد از مرگ دقیقا ۲۱ گرم از وزن بیمار کم شده‌است . که از آن این موضوع به یک باور جمعی تبدیل شده بود که این ۲۱ گرم وزن روح انسان می‌باشد که پس از مرگ از جسم رها می‌شود. ایناریتو از این مبحث علمی و از آن مبحث نظری مبنی بر مرگ بازماندگان، دست مایه ای فراهم کرده است برای ساختن فیلم 21 گرم. در فیلم 21 گرم، با نوع ساختاری که از مرگ ارئه می دهد، به روایتی دست پیدا کرده که سنگینی داستان و یا بهتر است بگوییم سنگینی مرگ را بر روی سینه تماشاگر بخوبی منتقل می¬کند. ایناریتو در این فیلم بدنبال این مطلب است که تراژدی را بخوبی برجسته کند، ولی این برجستگی برخلاف دیگر کارگردانان رویکرد اش به روی بازماندگان است تا خود متوفی. در این فیلم بخوبی مشاهده می کنیم که وزن یک حادثه، چگونه زندگی بازماندگان را متلاشی میکند.

خط سیر فیلم بر تقدیر و سرنوشت استوار است و تاثیر این تقدیر را در زندگی انسان ها نشان می دهد ، تاثیری گریز ناپذیر و مطلق به طوری که در میان فیلم این سرنوشت محتوم احساس خفگی را به بیننده القا می کند . اما در بعضی از صحنه همین تقدیر مورد تشکیک قرار گرفته و از سوی اختیار انسان تهدید می گردد . مانند سکانسی که پل تفنگش را به سمت قاتل نشانه می رود و حتی شلیک هم می کند ، اما با اراده ی خود گلوله ها را به قاتل نمی زند بلکه به کنار او برخورد می کند . این نوع جدل میان جبر و اختیار همواره با انسان بوده و موضوع به روز و همیشگی مورد توجه فلاسفه بوده است .

بعضی سکانس های فیلم واقعا تکان دهنده است،مثل جایی که کریس( نیامی واتس) بعد از گفتگو با پسری که شاهد تصادف بوده، حیران و سرگردان مثل کسی که مسخ شده داره توی خیابون قدم میزنه و سرانجام کنار چهارراه روی سکوی پیاده رو می‌شینه و با نگاهی که اشک مبهمش کرده به روبه‌رو خیره می‌شه. حرکت دوربین روی دست که دایماً کریس رو تعقیب می‌کنه، ازش پیش می‌افته و وسط میدون دورش یه چرخش کامل انجام می‌ده و همراهی موزیکی که با یک آکاردیون نواخته می‌شه، تاثیر فوق العاده ای می‌ذاره  یا جایی که جک ( بنیتسیو دل تورو ) توی اون متل خارج شهر و در حال مستی، کارد گداخته‌ای رو روی پوست ساعدش فشار می‌ده و به شیوهٔ مومنانهٔ شخصیش خودش رو مکافات می‌کنه، جوری که بوی گوشت و پوست سوخته از صفحهٔ TV بیرون می‌زنه و به مشامت می‌رسه.

              

استخر خالي در صحنه پاياني فيلم نمايانگر پوچي و به بن بست رسيدن شخصيت ها است، درست بر خلاف جمله اي كه بارها در طول فيلم گفته ميشود: زندگي ادامه دارد.

در سکانس پایانی فیلم، پل ریورز (شان پن) در بستر مرگ است، به اطرافش نگاه میکند و خاطراتی را بیاد می آورد و همین حین جملاتی را نیز ادا می کند. این جملات با فلاش بک همراه است و به نوعی تاثیر دوگانه دارد. هم خاطرات گذشته پل از جلو چشمانش عبور میکند و هم تماشاگر را در اعماق خاطراتش غرق میکند. خاطراتی که در حین این دوساعتی که به تماشای فیلم نشسته در ذهنش رسوب کرده و اینک با گفتارهای پل ریورز، از جلو چشمانمان دور نمی شود. ایناریتو با ترفندی جالب این کار را انجام میدهد، این فلاش بک ها، صحنه هایی از سکانس های مختلف فیلم است که دوباره تکرار میشود ولی تفاوت اش این است که از یک زاویه دیگر و با دوربین دیگری فیلمبرداری شده. تصاویر این زاویه جدید دوربین، سکانس پایانی فیلم 21 گرم را برای همیشه در ذهن جاودانه می کند.

با پایان فیلم روی صفحه سیاه نوشته میشود «به ماریا الادیا: پس آنگاه که محصول خراب شده سوزانده شد، مزرعه آفتابگردان دوباره سبز شد.» وقتی بدانیم الخاندرو گونزالز اینیاریتو (کارگردان فیلم) و همسرش ماریا الادیا گونزالز پسرشان را تنها دو روز پس از تولدش از دست دادند فیلم برایمان معنا و مفهوم دیگری نیز خواهد داشت...

بابک رستمی - امیدیه

|+| نوشته شده در شنبه 11 آبان1387 ساعت توسط بابک|

نام فیلم : « عشق سگی » ( Amores perros )

کارگردان : Alejandro González Iñárritu

بازیگران :

بابک رستمی
Emilio Echevarría    در نقش    El Chivo
Gael Garcí­a Bernal    در نقش    Octavio (as Gael García)
Goya Toledo    در نقش    Valeria
Álvaro Guerrero    در نقش    Daniel
Vanessa Bauche    در نقش    Susana
امیدیه    

« برای رسیدن به امید، آدم باید فرآیند تلخ، پردرد و سیاهی را طی کند. » ایناریتو

 

داستان فیلم در مکزیکوسیتی جریان دارد. سه داستان متفاوت با یک تصادف به هم می‌پیوندند و قصه‌ی فیلم را می‌سازند. هر یک از سه داستان از خشم انسان‌ها بر هم حکایت می‌کنند، زندگی‌هایی که بی‌شباهت به زندگی سگ‌ها نیست…

“آمورس پرروس”، روایت داستان عشق نامشروع پسر جوانی به همسر برادر تندخوی خود و تلاش پسر برای فراهم کردن مقدمات فرار به همراه زن برادرش با شرکت کردن در مسابقه‌ی وحشیانه سگ هاست. عشق ممنوع مرد متاهلی به یک مدل تبلیغاتی٬ عشق شدید دختر مانکن به سگ خود٬ و تصميم يه استاد دانشگاه براي ترک شغلش و پيوستن به يک گروه چريکي و بعد تبدیل شدن به مرد خیابانگرد و آدم کشی که گله سگ هایش در نبود دختر و همسرش تنها همدمان روزگارش شده اند٬ و نهایتا پیوند خوردن این سه داستان با وقوع یک تصادف رانندگی و تغییر این سه زندگی بعد از این تصادف ساختار اصلی فیلم عشق سگی است.

دنیای آدم­های فیلم با همه مختصات شخصیتی، ملموس است و برای شناخت این آدم ها نیازی به شناخت ملیت شان نداریم. آنها از همان وهله اول قابل باورند؛ از بزهکاران و حاشیه نشین­هایی که جنگ سگ راه می­اندازند، دار و دسته­های خیابانی تشکیل میدهند و به نوعی کارگردان قصد دارد، زندگی بی خانمانی این آدمها را روایت کند. در کنار این رویکرد، فیلمساز نگاهی به زندگی آدمهای طبقه متوسط و مرفه نیز دارد؛

   

 اما آنچه شیرازه اثر را شکل داده و به نوعی مهم‌ترین الگوی اثر به حساب می­آید، نسبت آدم­ها و رویدادها با مؤلفه تقدیر است. در واقع همین ویژگی است که اثر را با تمام امیدواری تلخ و در عین حال سیاه و دست نیافتنی جلوه­گر می­نماید. جبرگرایی ایناریتو نه تنها سرنوشت محتوم آدم‌ها را رقم می­زند، بلکه سایه سنگین خود را در همه شئون زندگی اجتماعی آدم‌ها در بر گرفته است. در واقع فیلم این تقدیر را هم محصول عمل پرسوناژها و هم شرایط سیاه و تلخ اجتماعی که آدم‌ها گرفتار آن هستند و به نوعی زندانی بودن آن‌ها در آن اجتناب‌ناپذیر نمایانده است.

 

از طرفی نگاه نافذ ایناریتو به عنصر حادثه را نیز نمی­توان نادیده گرفت. در اصل هسته حرکتی آثارش در همین مبنا استوار شده و گسترش یافته است. گویی تقدیر و حادثه هیچ نوع گریزگاهی برای انسان‌های اثر باقی نگذاشته­اند و انگار خود انسان­ها ( این نگاه در بابل بیش از عشق سگی وجود دارد ) در تغییر یا ایجاد این حوادث به همان شکلی که دوست دارند اتفاق نمی­افتند. از این رو مکافات و درگیری با این رویداد ناخواسته معلول شرایط پیش آمده است و همین رویداد، باعث درگیر شدن آدم‌ها با یکدیگر و تحت تأثیر قرار دادن آدم‌های اطراف و اجتماع بزرگ پیرامون خود می­شوند.

       

جدای از تدوین، موسیقی و طراحی فوق العاده، فیلم از رودریگو پریه­تو به عنوان فیلمبردار استفاده کرده که به شکل اعجاب‌آوری زمان‌های متمایز و نامربوط به هم به لحاظ توالی استمراری را در یک ساختار طراحی کرده است و به شکلی حساب شده مختصات رنگ‌ها را خفه و سوخته کرده است. اما فیلم تا حدی پیش می­رود که اگر عنصر رنگ و نور آن حذف شود عامل اصلی ارتباط با آدم­ها گسسته به نظر خواهد رسید. این توجه ایناریتو به عناصر قالبی نشان می­دهد که برای او ریختن روایت و قصه در یک فرم حساب شده که قاعدتاً از مؤلفه­های فنی نشأت می­گیرد چقدر برای او حایز اهمیت است.

     


عشق سگی سرشار از لحظات مرگی و زندگی، رذالت و رستگاری، یقین و ایمان، زندگی متزلزل و مرگ نامتعادل است. در واقع فیلم کشمکشی میان مذهب با تمام المان­های اخذ شده از اخلاقیات و ارزش های انسانی و شرارت­ها و رذالت­های شیطانی است. به همین خاطر است که مرز این دو موقعیت متضاد که در بستر عاطفه و معصومیت و تا حدودی امید دیده می­شود سرشار از بی­ثباتی و استیصال است و این بخش مهمی از ویژگی سینماگر یاغی مکزیک است...

|+| نوشته شده در شنبه 9 شهریور1387 ساعت توسط بابک|

آلخاندرو و گونزالز ايناريتو

مکزیک بر پرده سینما

اين كارگردان مكزيكي حالا معروف و معتبر، در 15 آگوست 1963 در مكزيكوسيتي مكزيك به دنيا آمد و فعاليت هنري‌اش را به عنوان مسوول انتخاب موسيقي در يك شبكه راديويي آغاز كرد. همزمان با اين كار كه در 21‌سالگي شروع كرده بود، تصميم به تحصيل در رشته سينما و ادبيات نمايشي گرفت. پيش از اين كه كارگرداني را پيشه كند، فعاليتش را با ساختن موسيقي متن آغاز كرده بود.

در همين دوران بود كه با گيرمو آرياگاي نويسنده آشنا شد. اين آشنايي تاثير مهمي در روند فيلمسازي و آينده ايناريتو گذاشت، طوري كه خيلي‌ها حداقل نيمي از موفقيت فيلم‌هاي اين فيلمساز را مديون فيلمنامه‌هاي بشدت دقيق و حساب‌شده و غيرمتعارف آرياگا مي‌دانند. ايناريتو و آرياگا ابتدا قصد داشتند كه چند فيلم كوتاه درباره مكزيكوسيتي بسازند. پس از گذشتن مدتي طولاني و نوشتن طرح‌‌هايي زياد، سرانجام روي طرح عشق‌ سگي به توافق رسيدند. به گفته خود ايناريتو، آن دو سه سال تمام فيلمنامه را 36 بار بازنويسي كردند. فيلم از سه قصه مجزا تشكيل ‌شده كه به گونه‌اي به هم ربط پيدا مي‌كنند: شخصيت‌هاي سه اپيزود فيلم، از طريق يك صحنه تصادف شديد بين دو اتومبيل به هم ربط پيدا مي‌كنند. ماشين اكتاويا كه قصد دارد با شرط‌بندي روي جنگ سگ‌ها پول جمع كند و با همسر و برادرش  فرار كند، با سرعت با ماشين والريا برخورد مي‌كند كه پس از اين حادثه معلول مي‌شود و زندگي‌اش با يك سردبير مجله كه همسر و فرزندش را به خاطر او رها كرده دچار بحران مي‌شود. از سوي ديگر مرد پير و ولگردي كه با چند سگ زندگي مي‌كند در نزديكي صحنه تصادف حضور دارد. او سگ زخمي اكتاويا را با خود مي‌برد تا درمانش كند، ضمن اين كه او از طريق آدم‌كشي قصد دارد پولي براي دخترش فراهم كند. او سرانجام پس از فراهم كردن اين پول و گذاشتن آن براي دخترش سر به بيابان مي‌گذارد. فيلم در جشنواره كن در سال 2000 موفقيت بزرگي به دست آورد و جايزه اول هفته منتقدان جشنواره را دريافت كرد و نامزد دريافت جايزه اسكار بهترين فيلم غيرانگليسي زبان سال شد. ايناريتو در عشق سگي با ساختار و شيوه روايي و فرمي متفاوتي  كه البته پيش از اين نيز در تاريخ سينما نمونه‌هايي داشته  و با تكنيك دوربين روي دست و شيوه فيلمبرداري متفاوت اپيزودهاي مختلف فيلم (براي قصه اول و سوم از نگاتيو 800 V استفاده شد كه نوعي نگاتيو دانه‌دار و با كنتراست بالاست، ولي براي قصه دوم از نوع ديگري از نگاتيو استفاده شد كه تصاوير شفاف‌تر و تميزتري به دست مي‌داد)‌ داستان زندگي‌هايي را روايت كرد كه شايد در نگاه اول ارتباطي با هم نداشته باشند، اما يك حادثه معمولي مثل تصادف اتومبيل آنها را به هم ربط مي‌دهد و روي زندگي شخصيت‌هاي مختلف فيلم تاثير مي‌گذارد (اين همان تمي است كه بعدها ابوالحسن داوودي در تقاطع از آن استفاده كرد)‌. پس از استقبال فراواني كه از عشق سگي شد، ايناريتو در سال 2002 براي ساخت يكي از اپيزودهاي فيلم 11‌دقيقه و 9 ثانيه و يك فريم: 11 سپتامبر كه درباره حمله تروريستي 11 سپتامبر بود انتخاب شد و با ساختن بخش مكزيك آن نامش در كنار فيلمسازاني چون شان پن، كن لوچ، ويم وندرس و... قرار گرفت.

با موفقيت عشق سگي ايناريتو توانست با همكاري فيلمنامه‌نويس‌اش دومين فيلم بلندش 21 گرم را در هاليوود بسازد. فيلم اين بار به زبان انگليسي و با حضور بازيگران هاليوودي چون شان پن، نائومي واتس و بينسيودل تورو ساخته شد كه هر سه آنها به خاطر بازي در اين فيلم نامزد دريافت جايزه اسكار شدند.

21 گرم به لحاظ شيوه اجرايي و فرم روايي‌اش تجربه‌اي بشدت راديكال‌تر از عشق سگي و يكي از نمونه‌هاي نادر تاريخ سينماست. مي‌گويند هر انساني در لحظه مرگ 21 گرم از وزنش كم مي‌شود. گيرمو آرياگا گفته: «من نمي‌توانم روي قطعيت اين نظريه بحث كنم. عده‌اي از پزشكان، افراد در حال مرگ را وزن كرده‌اند و متوجه شده‌اند كه آنها درست در لحظه مرگ 21 گرم سبك‌تر مي‌شوند. من خواستم اين موضوع را استعاره‌اي از وزن و بار انسان‌هاي درگذشته بر بازماندگانشان بگيرم؛ وزني كه خيلي سنگين‌تر از فقط 21 است». همين ايده بود كه درونمايه اصلي 21 گرم را تشكيل داد و نام فيلم هم از آن گرفته شد. 21 گرم كه فيلمي درباره مرگ و فلسفه آن است؛ از قطعات پراكنده يك داستان و بدون هيچ ترتيبي تشكيل شده كه بخش‌هاي مختلف فيلم را تشكيل مي‌دهند. اگر بخواهيم داستان فيلم را سرراست تعريف كنيم مي‌توانيم اين طور بگوييم كه جك، مردي كه در گذشته خلافكار بوده و حالا يك مسيحي مومن است، در يك تصادف باعث مرگ يك مرد و دو دخترش مي‌شود و از صحنه حادثه فرار مي‌كند. مرد دچار مرگ مغزي مي‌شود و همسرش كريستينا قبول مي‌كند كه قلبش را به بيماري كه نيازمند است، اهدا كند. اين اتفاق باعث شكل گرفتن روابطي بين جك و مردي كه با پيوند قلب نجات يافته و كريستينا مي‌شود. 21 گرم يكي از آثار نمونه‌اي تاريخ سينماست و با اين كه مجموعا از 109 صحنه پس و پيش شده به لحاظ زماني تشكيل شده، اما اين ساختار و شيوه روايت تماشاگر را آزار نمي‌دهد و تا پايان به ديدن آن مشتاق نگه مي‌دارد. ساختار فيلم به گونه‌اي است كه چنين شيوه‌اي اصلا متظاهرانه و آزارنده به نظر نمي‌رسد و كاملا در خدمت مفاهيم و درونمايه‌هاي فيلم است. اين كه چطور بي‌آن‌كه بخواهيم وارد زندگي يكديگر مي‌شويم، اين كه چطور گاه سرنوشت آدم‌ها دست خودشان نيست و بي‌آن‌كه بخواهند بر سرنوشت ديگري هم تاثير مي‌گذارند و بالاخره مفهوم زمان و اين كه چطور با گذشت زمان، هيچ كاري جز افسوس براي آنهايي كه از دستش داده‌اند باقي نمي‌ماند. ساختار غيرخطي و چندپارگي فيلم انتخاب آرياگاي فيلمنامه‌نويس بود. او موفق شد كه تداوم حسي صحنه‌ها را رعايت كند. هرچند به گفته خودش در ميان فصل‌ها و نماهاي پراكنده فيلم فقدان اطلاعات اساسي داستان كاملا حس مي‌شود، اما سعي شده كه در هر حال تداوم حسي صحنه‌ها رعايت شود.

ايناريتوي كارگردان 21 گرم را فيلمي درباره اميد و روشني دانسته و اين كه در پايان همه شخصيت‌ها به چيزهايي مي‌رسند كه به آنها ياد مي‌دهد چطور آدم‌هاي بهتري باشند. موفقيت 21 گرم راه را براي ساختن سومين فيلم ايناريتو (بابل)‌ باز كرد. همچنان با همان شيوه روايي و فرمي و نقش پررنگ تصادف در زندگي آدم‌ها، فيلم در چهار كشور و چند بازيگر مهم و معروف ساخته شد. بخشي از فيلم در مراكش مي‌گذرد كه شخصيت‌هايش يك مرد چوپان و دو پسر نوجوانش هستند كه با تفنگ به يك اتوبوس توريستي شليك مي‌كنند كه سوزان (كيت بلانشت)‌ و همسرش ريچارد (براد پيت)‌ در آن هستند.

گلوله به سوزان اصابت مي‌كند و از سوي ديگر در آمريكا زني مكزيكي كه از دو فرزند ريچارد مراقبت مي‌كند، منتظر بازگشت او و سوزان است. بخشي از داستان هم در ژاپن اتفاق مي‌افتد كه در اين بخش با دختر كر و لالي مواجهيم كه مادرش را از دست داده و به دليل غيبت‌هاي طولاني پدرش، نيازهاي عاطفي خود را از راه‌هاي ديگري تامين مي‌كند. در نهايت مثل دو فيلم قبلي ايناريتو، همه اين روايت‌ها و اپيزودها به هم گره مي‌خورند و سرنوشت شخصيت‌ها با هم ارتباط پيدا مي‌كند. عنوان فيلم اشاره دارد به اسطوره عهد عتيق در سفر پيدايش. اين‌كه پس از توفان نوح و پراكنده شدن فرزندان نوح در نقاط مختلف زمين، جمعيت دنيا كم‌كم زياد شد و به طرف شرق كوچ كرد تا به جايي به اسم بابل رسيد. مردمي كه در آنجا زندگي مي‌كردند تصميم گرفتند شهري بزرگ و برجي بلند در آن بسازند. اما خداوند كه ديد همه مردم متحد شده‌اند و اگر همين طور پيش برود، در آينده هر كاري كه بخواهند انجام مي‌دهند، زبان آنها را تغيير داد تا حرف يكديگر را نفهمند. اين باعث شد كه مردم ديگر نتوانند آن شهر را بسازند و باز در سطح زمين پراكنده شدند. به همين دليل آن شهر بابل (به معناي اختلاف)‌ ناميده شد. ايناريتو در بابل اين حكايت را دستمايه‌اي قرار داده براي نشان دادن پراكندگي و ناتواني در ايجاد ارتباط بين انسان‌هاي معاصر. ايناريتو در بابل البته سياسي‌ترين فيلم كارنامه‌اش را هم ارائه داده، به گونه‌اي كه اگر در عشق سگي و 21 گرم رابطه بين انسان‌ها بدون در نظر گرفتن (يا با كم رنگ بودن)‌ مناسبات اجتماعي  سياسي آنها تصوير مي‌شد در بابل كه در جغرافياي بسيار وسيع‌تري جريان دارد، مشكلات و موانع سياسي و ديپلماتيك در تاثير بر سرنوشت آدم‌ها، كاركردي قوي و موثر دارند. هرچند خود ايناريتو معتقد است بابل فيلمي درباره مرزهاي فيزيكي نيست، بلكه بيشتر درباره مرزهايي است كه در درون ما وجود دارد. ايناريتو همچنين گفته كه بابل را به قصد ساخت فيلمي درباره تفاوت بين انسان‌ها شروع كرد، اما بعدها فهميد كه فيلم درباره اين است كه چه چيزهايي آدم‌ها را به هم نزديك مي‌كند. ضمن اين‌كه براد پيت يكي از متفاوت‌ترين بازي‌هاي كارنامه‌اش را در نقش مردي ميانسال در اين فيلم ايفا كرد. بابل در پنجاه و نهمين جشنواره كن جايزه بهترين كارگرداني را نصيب ايناريتو كرد و در مراسم اسكار نامزد هفت جايزه شد كه از آن بين اسكار بهترين موسيقي متن به گوستاوو سانتائولايا رسيد.

به غير از همكاري هميشگي ايناريتو با  آرياگا، سانتائولاياي آهنگساز هم همكار هميشگي ايناريتو بوده كه فعاليتش را در اين زمينه به طور رسمي با فيلم عشق سگي آغاز كرد و با موسيقي 21 گرم توانست اعتبار زيادي كسب كند. اسكار او براي بابل پس از كوهستان بروكبك، دومين اسكاري است كه نصيب اين آهنگساز شده است.
همچنين بايد به همكاري مستمر ايناريتو با رودريگو پريتوي فيلمبردار نيز اشاره كرد كه بخش زيادي از تاثير فيلم‌ها (از جمله حركت‌هاي دوربين روي دست)‌ حاصل مهارت و توانايي اوست. ايناريتو با ساختن اين سه فيلم، حالا يكي از معتبرترين فيلمسازهاي مكزيكي است كه توانسته دامنه فيلمسازي‌اش را به فراتر از مرزهاي اين كشور گسترش دهد.

|+| نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387 ساعت توسط بابک|