تبليغاتX
سینما آنلاین
سینما آنلاین
آدرس وبلاگ :: تماس با مدير ::

نام فیلم : « گلهای شکسته » ( Broken Flowers  )

کارگردان : Jim Jarmusch

نویسنده :Jim Jarmusch

محصول سال : ۲۰۰۵

بازیگران :                                                                   

Bill Murray     در نقش    Don Johnston
Julie Delpy     در نقش    Sherry
Heather Simms   در نقش     Heather Alicia Simms
Brea Frazier     در نقش    Rita
Jarry Fall     در نقش    Winston and Mona's Kid
Korka Fall     در نقش    Winston and Mona's Kid


دان جانستون (بیل موری) معامله گر بازنشسته كامپيوتر است که زندگی آرام خود را کنار یک همسايه فضول و وراج ، اما  خوش قلب به نام وينستون (جفرى رايت) میگذراند. درست در همان روزى كه آخرين عشق دان، شری (جولی دلپی)  تركش مى كند، نامه اى بدون امضا به دست او مى رسد، كه با جوهرى قرمز رنگ بر روى كاغذى صورتى تايپ شده است. نويسنده اين نامه كه ظاهرا يكى از محبوبه هاى قديمى او است، به او اطلاع مى دهد كه بيست سال است پدر شده و فرزند نوزده ساله پسرى دارد كه احتمالاً در پى يافتن او است.

 

 

دان نسبت به اين نامه بى اعتنايى نشان مى دهد و تمايلى به پيگيرى آن ندارد، اما وينستون كه رگ پليس مخفى بازى آماتورى اش گل كرده، دان را راهى مى كند تا به دنبال چهار زنى بگردد كه بيست سال پيش با آنها معاشرت مى كرده است. وینستون برخلاف دان كه تنبل و خوش گذران است، مردى است خوانواده دار و سخت كوش كه براى گذران زندگى مجبور است همزمان در سه جاى مختلف كار كند. از آنجا كه نامه روى كاغذ صورتى رنگ نوشته شده، وينستون دان را مجاب مى كند كه براى آن زنان گل هاى صورتى رنگ بخرد و در خانه هايشان به دنبال رنگ صورتى بگردد.

 


 دان كه از يك سو كنجكاو شده تا بار ديگر آن زن را ببيند و از سوى ديگر معذب است كه چطور بايد از آنها بپرسد. به راه مى افتد تا بار ديگر با چهار زن ملاقات كند...
ورا (شارون استون) بیوه یک راننده رالی، با دختری که مقابل دان در خانه برهنه میگردد.
دورا (فرانسيس كانروى) یک مشاور املاک که هنوز رابطه گذشته اش را فراموش نکرده است.
کارمن(جسيكا لانگ) کسی که قبلا وکالت خوانده اما در حال حاضر شغل ارتباط با حیوانات خانگی را اتنخاب کرده است.
پنی (تيلدا سوينتون) که در یک روستا کنار چند موتور سوار خطرناک زندگی میکند.

 

                  

 

این فیلم دربرگیرنده طنزی پنهان است. با این وجود این طنز تنها وابسته به بازی " موری " نیست بلکه درفیلمنامه وروش کارگردانی "جیم جارموش" ریشه دارد .
جارموش دراین مورد می گوید : "من همواره سعی کرده ام که توازن طنز را درفیلمهایم حفظ کنم اما برای فیلم گلهای پژمرده ، طنز را به کناری گذاشتم واجازه دادم که غم نمود بیشتری پیدا کند."

«گلهای پژمرده» موفق به دریافت جایزه بزرگ جشنواره کن در سال 2005 گردید.

 

 

هومر موری که در صحنه انتهایی فیلم داخل اتومبیل نشسته، خارج از فیلم، پسر واقعی بیل موری میباشد.

 

در گلهاي پژمرده ما سه زمان براي فيلم داريم. زمان اول قبل از رسيدن اون نامه ست. " دون جانستون " كه سازنده ي قطعات كامپيوتره , دچار نوعي "زمان حال" مزمن شده. ( تكرار در زندگي ) و حتي وقتي دوست دخترش تركش ميكنه , بازهم انگار از اون حالت خارج نميشه و دوباره با اون چهره ي بي روح و حالت بدنش تلويزيون نگاه ميكنه.بي تحركي " دون " گواه همين موضوعه.

 


بعد از رسيدن نامه انگار چيزي ميخواد اون رو از زمان حال خارج كنه.در قسمت سوم و بعد از بازگشت از سفر ميبينيم كه از اون "زمان حال" خارج ميشه اما به "زمان حال" ديگري فرو ميره. جايي كه تا ابد منتظر پسري ميمونه كه نميدونه آيا اصلا وجود داره يا نه.

 


در اين سه قسمت زماني چي ميبينيم : تكرار, روزمرگي , بي هويتي و بعد جستجويي براي فرار از تكرار و در نهايت اينكه شخصيت داستان نميتونه هويت خودش رو پيدا كنه و دوباره در تكرار فرو ميره.

نه فقط " دون" , در طول سفر ما هيچ بزرگسالي رو نميبينيم كه صحبت كنه. مثلا در هواپيما همه دارن به روبرو نگاه ميكنن. يا اونجايي كه با مشت به چشمش ميزنن, طرف مقابل ميخواد چيزي بگه اما نميتونه و فقط ميگه (( خفه شو! )) و دون ميگه : من كه چيزي نگفتم و همين ناتواني در برقراري ارتباط نشانه ي ماشيني شدن انسانهاست.
خود اسم فيلم هم نسبت به اين موضوع بي ربط نيست.

 


خود جارموش فیلمش را اینگونه معرفی می کند:« گل های پژمرده ، نه یک کمدی – رمانتیک، نه یک تراژدی و نه فیلمی غم انگیز و عبوس ؛ بلکه، آمیزه ای از همه این هاست.»

 


گلهاي پژمرده يك شاهكار نيست ولي يك فيلم معمولي هم نمي تواند باشد. كارگردان روال خودش را ادامه داده، رد پاي كارگردان در تك تك صحنه هاي فيلم ديده مي شود، علايق و دغدغه هاي فكريش را در شخصيت ها وارد كرده و هيچ خطي مشي كلي را براي بيننده اش مشخص نمي كند، تا هر نتيجه اي كه دوست دارد، بگيرد.همان چيزي كه باعث موفقيت يك فيلم در ابعاد جهاني مي شود، يعني محدود نبودن در يك پيام خاص.

|+| نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387 ساعت توسط بابک رستمی|

نام فیلم : «گوست داگ - شیوه سامورایی» ( Ghost dog:the way of samurai )

کارگردان : Jim Jarmusch

نویسنده :Jim Jarmusch

محصول سال : ۱۹۹۹

بازیگران :                                                                   

Forest Whitaker       در نقش            Ghost Dog

John Tormey         در نقش          Louie

Cliff Gorman          در نقش         Sonny Valerio

Dennis Liu             در نقش          Chinese Restaurant Owner

Frank Minucci        در نقش          Big Angie

Richard Portnow       در نقش            Handsome Frank

Tricia Vessey         در نقش         Louise Vargo

 

                     

 

راه سامورايي در مرگ خلاصه مي شود، انديشه عميق درباره مرگ گريز ناپذير و ضروريست، هنگامي که جسم و روح در آرامش است بايد به انواع مرگ انديشيد. مرگ با شليک گلوله، ضربه شمشير، پرتاب نيزه، مرگ در ميان امواج خروشان، سوختن در ميان شعله هاي آتش، مرگ در اثر صاعقه، مدفون شدن در زير آوار سهمگين زلزله يا سقوط از صخره بلند، مرگ ناشي از بيماري يا مرگ ناشي از خودکشي در پي جان دادن باختن استاد...هر روز انسان بايد خود را مرده بي انگارد اين جوهره طريقت سامورايي ست...

                                            

جیم جارموش در «گوست داگ» سعی در به تصویر كشیدن مرام سامورایی را دارد. فیلم سیر عوالم متافیزیكی و مفهوم مرگ را برای مخاطب بازگو می‌كند و در زمره‌ی بهترین كارهای جارموش قرار می‌گیرد.

طنزی تلخ، نگاهی بدبینانه و در عین حال انسانی به زندگی از دیگر ویژگی‌های فیلم است كه باتم‌هایی چون از خود بیگانگی، تنهایی، عدم درك متقابل، مرگ و سفر و رهایی در هم آمیخته است.

گوست داگ به طور کلی سلوکی است برای دستیابی به زیستن با روش جنگجویان باستانی که سامورایی می نامیدنشان . این نکته را بسیار راحت می توان درک کرد در غرب یا به طور کلی در هرجای دیگر افراد جنگجو فقط برای جنگیدن تربیت می شوند اما سامورایی ها اغلب در کنار جنگاوری معلم نیز هستند و به کار تعلیم تربیت می پردازند .

 

                                   

ابتدای فیلم با یه تراولینگ بی نظیر شروع میشه که خیلی آروم مارو به داخل فیلم می بره این نما در واقع ازدید یکی از کبوتر های گوست داگ بیان می شود که با گذشتن از بخش های مختلف شهر ما را به محل زندگی او برده و داستان آغاز می شود ...

 

                    

 

گوست داگ در دنیای زیر زمینی گانگسترهای نیویورک، قوانین خاص خود را دارد. او در خدمت گانگستری است به نام لویی که زندگی‌اش را مدیون او می‌داند چرا که جان او را یک بار نجات داده است.

لویی به او می‌گوید که باید گانگستری را که با دختر رییس مافیا، وارگو رابطه دارد، از بین ببرد و هنگامی که گوست داگ این کار را می‌کند، لویی، تصمیم به نابودی او می‌گیرد. اما او هیچ چیز درباره زندگی منزوی و اسرارآمیز گوست داگ نمی‌داند و نمی‌تواند به راحتی او را پیدا کند. گوست داگ نیز بعد از این که پی به قصد لویی می‌برد، تصمیم می‌گیرد همه‌ اعضای مافیا را از بین ببرد.

 

                              

 

گوست داگ، شخصیت درون‌گرا و عارف مسلکی است که اصول زندگی‌اش را براساس فلسفه و رمزهای کتاب هاگا کیور که متنی کلاسیک و مربوط به قرن هجده ژاپن و زندگی سامورایی‌هاست، بنا کرده است.

او همانند سامورایی‌ها، انسان جوانمردی است، نارو نمی‌زند، خیانت نمی‌کند و به قول‌هایش پایبند است. به علاوه او برخلاف گانگسترهای دیگر، بیشتر در تنهایی و خلوت زندگی می‌کند و به جای ارتباط با آدم‌ها، زندگی با کبوترهای‌اش را ترجیح می‌دهد .

                       

گوست داگ، در خیابان‌های نیویورک با دختر کوچکی به نام پرلاین آشنا می‌شود که او نیز عاشق ادبیات است. پرلاین، داستان‌های فرانکشتین و باد در میان درختان بید را خوانده‌ است. گوست داگ نیز به او، کتاب راشومون و بعد‌ هاگا ‌کیور را هدیه می‌دهد. پرلاین تنها کسی است که گوست داگ را می‌فهمد و با او ارتباط برقرار می‌کند و احتمالا اوست که با آموختن مرام سامورایی بعد از مرگ گوست داگ، راه او را ادامه خواهد داد.

                  

 

اما نکته اصلی درباره گوست داگ، ایمان و اعتقادی است که به کارش دارد. به هرفیلم و هر کارگردانی باید باتوجه به ویژگی های خاص خودش نگاه کرد. پس به آدم کشی های گوست داگ هم نباید از زاویه اخلاقی نگاه کرد. دردنیای جیم جارموش گوست داگ مردی است که قواعدخاص خودش را دارد و یکی ازاین قاعده ها به سرانجام رساندن هرماموریتی است که به او سفارش داده میشود.

 

                              

 

برای یک سامورایی شیوه مرگ اهمیت بسیاری دارد. اوزندگی میکند تا بهتر بمیردو باور دارد که هرچه قدر بهتر زندگی کند، قشنگ ترخواهد مرد. اما درعوض گنگسترهای فیلم انسانهای حقیری اندکه به هرشکلی که هست می خواهند زنده بمانند. نکته مرکزی فیلم نیز  تفاوت این دو دنیاست؛ مرام احترام آمیزگوست داگ دربرابر زندگی حقیر گنگسترهای دوروبرش.

                          

ساختار روایتی فیلم به ظاهر خطی است، اما قطعات ادبی کوتاه و شاعرانه کتاب هاگا کيور که به صورت کپشن در لابلای تصاویر فیلم می‌آید و با صدای ويتکر و به‌صورت وویس اوور شنیده می‌شود، روایت اصلی را تکه تکه کرده است. استفاده از این روش، گوست داگ را به مکالمه عاشقانه‌ای با متن کتاب هاگا کیور و به‌طور کلی ادبیات تبدیل کرده است.

 

  

گوست داگ ترکیبی خلاقانه از شیوه زندگی گانگسترها و فرهنگ سامورایی‌هاست. به علاوه فیلمی است که ریشه در فرهنگ معاصر و رپ آمریکایی دارد. جارموش هنگام نوشتن فیلمنامه، مرتب به موسیقی ريزا (RZA) و گروه ووتنگ کلن (Wu-Tang Clan) گوش می‌داد و احساس می‌کرد بین ریتم و درون‌مایه موسیقی آنها و ریتم و شیوه زندگی گوست داگ، ارتباطی وجود دارد.

به همین دلیل تصمیم گرفت ساختن موسیقی این فیلم را به ريزا بسپارد. ریزا مشهور به پرينس رکيم، از مشهورترین خوانندگان موسیقی رپ و هيپ‌هاپ و رهبر گروه وو تنگ کلن است. ريزا برای فيلم بيل را بکش تارانتينو هم موسيقی ساخته و در فيلم گانگستر آمريکايی در کنار راسل کرو و دنزل واشنگتن بازی کرد.

                                      

|+| نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387 ساعت توسط بابک رستمی|

 کارگردان: Jim Jarmusch
فيلمنامه: Jim Jarmusch
ژانر: ماجراجويي ،  جنايي ،  درام ،  وسترن
محصول: 1995 USA ، Germany ، Japan
اهنگساز: Neil Young
بازيگران:
Johnny Depp     در نقش    William Blake
Crispin Glover     در نقش    Train Fireman
Richard Boes     در نقش    Man with Wrench
George Duckworth     در نقش    Man at End of Street
Robert Mitchum     در نقش    John Dickinson
Gabriel Byrne     در نقش    Charlie Dickinson
Gary Farmer     در نقش    Nobody

جیم جارموش در نقل قولي ميگويد: مرگ، تنها چيزي است كه يقيناً در زندگي وجود دارد، و در عين حال بزرگ‌ترين رازِ زندگي هم هست...


خلاصه فيلم :
ويليام بلک حسابداري است که از شهري ديگر وارد يک شهرک صنعتي ميشود او با ديکنسون رئيس يکي از کارخانه دارها مواجه ميشود و در اين حين و طي درگيريهايي که به وجود مي ايد ويليام بلک از شهر متواري ميشود و ديکنسون سه ادمکش را به دنبال او ميفرستد و...

  


نقد فيلم :
سفر به ماوراء خويشتن

فيلم مرد مرده روايتي است از غرب وحشي و امريکاي خشن به روايت جيم جارموش کارگردان  مستقل ساز امريکايي  که در اين فيلم گريزي ميزند به تاريخ امريکا و چگونه گي شکل گيري فرهنگ امريکايي که از همان ابتدا با ريخته شدن خون انسانهاي زيادي مواجه بوده و از سوي ديگر جيم جارموش در اين فيلم سفري را اغاز ميکند سفري به عمق درون وسفري به فرهنگ اصيل امريکايي و مسئله مرگ که در اين فيلم نقش اصلي را بازي ميکند .جيم جارموش در اين فيلم مرگهاي زيادي را به تصوير ميکشد از نظر او نوع مرگ و گذشت از اين جهان بسيار مهم است . اينکه کشته شوي و يا بکشي اينکه به عنوان يک واقعيت مرگ را قبول کني و يا نه از نظر کارگردان فيلم بسيار مهم است جارموش در نقل قولي ميگويد: مرگ، تنها چيزي است كه يقيناً در زندگي وجود دارد، و در عين حال بزرگ‌ترين رازِ زندگي هم هست...

   

جيم جارموش فرهنگ امريکا را خالص نميداند او با زبان سينما اعتراض ميکند به اينکه سفيد پوستان مهاجر پا را به سرزميني به نام امريکا ميگزارند و صاحبان اصلي انرا که بوميان سرخپوست هستند را تا با وحشي گريهاي خود کشتند و اموال انها را و مهم ترين قضيه فرهنگ امريکاي اصيل را به تاراج بردند .
شخصيت کارخانه دار شهرک صنعتي ديکسون نمادي از همين سفيد پوستان وحشي و شخصيت "هيچکس "که يک سرخپوست است نمادي از فرهنگ و عرفان سرخپوستي است در واقع شخصيت ويليام بلک از اينهمه وحشي گري و از شخصيت خود فرار ميکند و با هيچکس سفري را اغاز ميکند به سوي سعادت و زندگي عاري از خشونت سفري به سوي مرگ و مرگي که زيباست. او از تاريکي ها فرار ميکند به سوي سرزمين مقدسي به نام سرزمين آب ها. هيچکس به او قول ميدهد که او را به انجا ببرد و لازمه اين کار اين است که ويليام بلک خالص بشود در صحنه اي ويليام بلک از خواب برميخيزد و چهره خود را به مانند شمايل سرخپوستان مشاهده ميکند و اين به اين مفهوم است که او در حال پاک شدن است .

    

غرب وحشي به قدري الوده و سياه است که هيچ رنگ ديگري نيست انسانها يا سياه هستند و يا سفيد و در اين بين حد وسطي وجود ندارد حالا سفيد پوستان نژاد پرست رنگ خود را با رنگ سياه عوض کرده اند و سرخپوستان شخصيت هاي سفيد داستان هستند .واين نماد بسيار زيبا وقتي قشنگ تر ميشود که فيلم مرد مرده را به صورت سياه و سفيد مشاهده کرد.بله فيلم مرد مرده به طريقه سياه و سفيد براي بيننده پخش ميشود و به نظر من اين فضا سازي و نمايش دورنگ سياه و سفيد درون مايه فيلم را به يک بلوغ واقعي ميرساند.صحنه پردازي هاي فيلم به شکل شگفت انگيزي تاريخ امريکا را روايت ميکند از همان سکانس هاي اوليه فيلم که ويليام بلک در شهر صنعتي قدم ميزند و از کنار کارخانه ها عبور ميکند و حرکت قطار که خود قطار نمادي است از زندگي شهري يک قول اهنين که حرکت ميکند و حرکت چرخها به روي ريل نمادي است از حرکت و چرخش انسان به سوي زندگي مدرن و شهري و جالب تر اينکه وقتي بلک از شهر فرار ميکند سوار بر يک اسب ميشود و در واقع با نماد اسب که نشانه زندگي عاري از مدرنيته است به سوي سنت گرايي حرکت ميکند و از دهکده هاي سرخ پوستي  عبور ميکند که نماد تاريخ اوليه امريکاست و اين يک فلاش بک است که تمدن امريکايي و تاريخ امريکا به صورت معکوس نمايش داده ميشود.

ويليام بلک حالا در کنار شخصيت سرخپوست "هيچکس "به عرفان نزديک ميشود .او حالا وقتي مرگ حيوانات را ميبيند ناراحت ميشود و با انها همزاد پنداري ميکند درست مثل فلسفه هاي شرق و از سويي ديگر امريکا همچنان وحشي تر ميشود .و اين در فيلم هم در قالب صحنه اي که سه ادمکش که به دنبال ويليام بلک هستند به خاطر پول به همديگر رحم نميکنند و يکديگر را ميکشند جالب است که يکي از اين ادمکشها بعد از کشتن ديگري شروع به خوردن آن ميکند و اين اخرين نماد از سفيد پوستان مهاجر است که جارموش آن را در قالب يک حيوان وحشي و يک ادمخوار نمايش ميدهد و اين آدم خواري از زمان غرب وحشي تا به حال وجود داشته و خواهد داشت.

   

نماهاي داخلِ كوپه‌ تأكيد بر قامت و قيافة آدم‌هايي است كه لبخند خشونت‌باري بر لب دارند. آن‌ها هر چند لحظه تفنگ‌هاي‌شان را از پنجرة واگن‌ها بيرون مي‌برند و به‌سويِ هر جنبده‌اي شليك مي‌كنند. با همين چند نمايِ افتتاحيه، يورشِ سفيدپوستانِ مهاجم به قلبِ سرزمينِ بوميانِ سرخ‌پوست به‌طرزي موجز و در عين حال دقيق نشان داده مي‌شود. سفر ويليام بلک تا جايي ادامه پيدا ميکند که او به سرزمين "اينه اب ها"ميرسد اهالي دهکده ويليام بلک را سوار بر قايق ميکنند و نه جسم بي جان او را بلکه روح ويليام بلک را به سوي سرچشمه زندگي رهسپار ميکنند حالا ويليام بلک سفر جديدي را به سوي ماوراء اغاز ميکند و سفري که شايد به سرزميني ختم شود که انسانهايش نه سياه هستند نه سفيد بلكه انسانهايي سبز رنگ از نوع ارامش و دوستي انسانهايي اصيل به سرخي رنگ خورشيد ...

موسيقي فيلم هم موسيقي نام اشناي امريکايي و با استفاده از گيتار الکتريکي و با ريفهاي خشن گيتار دنبال ميشود و بهترين موسيقي که ميتوان براي نشان دادن اعماق انسان و خشونت درون به کار برد موسيقي راک و متال است. Neil Young که از بزرگان موسيقي راک به شمار مي ايد به عنوان اهنگ ساز مرد مرده ميگويد: آن ماشين غول پيكري كه بي‌مهار به حرکت درآمده بود، به نظرش غيرقابل کنترل مي‌آمد؛ گويي هيچ نيرويي نمي‌توانست مانعِ حركتش شود. قطع و وصلِ آكوردِ گيتارِ برقي با تغيير و قطعِ نماها بر اين موضوعِ غيرمتعارف دلالت مي‌كند.يانگ با جيم جارموش براى ساخت موسيقى فيلم «مرد مرده» همكارى داشته و نتيجه همكارى اين دو پديده عالم موسيقى و سينما به خلق آثارى منجر شد كه هم تصاوير و هم موسيقى منحصر به فردى داشت. بداهه نوازى هاى يانگ بر روى تصاوير جارموش خاطره اى براى بيننده فيلم به جا مى گذارد كه اگر فقط به موسيقى اين فيلم گوش كند ناخودآگاه به ياد تصاوير فيلم مى افتد.

|+| نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387 ساعت توسط بابک رستمی|

جیم جارموش در22 ژانویه سال 1953 در شهر آکرون ایالت آوهایوی آمریکا متولد شد.

او در ابتدا می خواست نویسنده شود. به همین منظور در هفده سالگی به نیورک رفته، و در مدرسه روزنامه نگاری دانشگاه «نورث وسترن» مشغول تحصیل میشود. سال بعد نیز برای ادامه تحصیل در رشته ادبیات انگلیسی و آمریکایی به دانشگاه کلمبیا منتقل میشود.
ترم آخر دانشگاه، برای تحصیل در رشته ادبیات فرانسه به پاریس، شعبه دیگر دانشگاه کلمبیا فرستاده میشود. هرچند این موضوع به جای یک ترم، یکسال طول میکشد. درآنجا به عنوان یک راننده کامیون برای یک گالری نقاشی امریکایی کار میکرد. بیشتر کار او در پاریس به جای رفتن به کلاس و درس خواندن، دیدن فیلم در سینماتک فرانسه بود و در همانجا بود که با انواع فیلمهای اروپایی و آسیایی آشنا میشود. این باعث میشود که نوشته های ادبی او بیشتر به سمت نوشته های سینمایی سوق پیدا کنند. نوشته هایی مشابه یک فیلمنامه. پس از بازگشت به نیورک مدتی به عنوان یک موزیسین فعالیت میکند اما از هم پاشیده شدن گروه و علاقه او به سینما باعث میشود که در یک مدرسه فیلمسازی معتبر ثبت نام کند.

مدرسه عالی فیلمسازی دانشگاه نیورک(NYU) محلی است که برای ورود به آنجا حداقل باید قبلا تجربه بازی یا ساخت یک فیلم را داشته باشید، اما در سال 1975 به جهت همین نوشته ها در کمال نا باوری وی، با تقاضایش جهت ورود به مدرسه موافقت میشود. در سال سوم به دستیاری «نیکلاس ری» انتخاب میشود و با او در آخرین فیلمش « آذرخش روی آب» همکاری میکند. در سال 1979 درست دو روز پس از آغاز ساخت اولین فیلمش «تعطیلات همیشگی» به عنوان پروژه پایانی، نیکلاس ری از مرض سرطان فوت میکند. او این فیلم را در 10 روز و با پانزده هزار دلار هزینه میسازد. هزینه ساخت این فیلم در حقیقت بورس تحصیلیی بود که اشتباها به جای اینکه به NYU پرداخت شود به اومیدهند و او نیز آن را خرج ساخت این فیلم میکند به همین دلیل NYU هیچگاه به او مدرک پایان دوره را نمیدهد ( هرچند سالها بعد که دیگر مشهور شده بود، ناچارا به او یک مدرک افتخاری میدهند.)

این فیلم موفق به کسب جایزه جشنواره ی فیلم «مانهایم» آلمان میشود و با پولی تلوزیون آلمان بابت خرید این فیلم به وی میدهد، و با استفاده از فیلم های خام باقیمانده از پروژه فیلم «وضعیت امور» ساخته وندرسن جیم شروع به ساخت نسخه کوتاه پانزده دقیقه ای «فیلم عجیب‌ تر از بهشت» میکند، سپس با سرمایه گذاری تلوزیون ZDF آلمان دو سال بعد این فیلم تبدیل به یک فیلم بلند سینمایی میشود. این فیلم در کمال ناباوری جیم جارموش جایزه نخل طلایی جشنواره كن 198۴ و نیز جایزه بهترین فیلم انجمن ملی منتقدین فیلم ‌آمریكا در ۱۹۸۵ را از آن خود می سازد.

او در سال 1986 سومین فیلمش «مغلوب قانون» را میسازد. این فیلم با شناساندن «روبرتو بنینی» به عنوان کمدین با استعداد و صاحب سبک ایتالیایی به خوبی میدرخشد و جایزه های جشنواره های مختلف را به خود اختصاص میدهد.

در همین سالها او شروع به ساخت فیلمهای کوتاهی میکند که شامل صحبتهای طنزگونه ای است که در کافه ها بین مردم پیش میآید. این تکه فیلمها به مرور کامل میشوند و در سال 2003 با نام «قهوه و سیگار» عرضه میشود. در اولین قسمت این پروژه نیز بازیگری «روبرتو بنینی» را شاهد هستیم.

در سال 1989 «قطار اسرار آمیز» فیلم بعدی وی بار دیگر در جشنواره کن میدرخشد و جایزه بهترین فعالیت هنری را میبرد.

در این سالها وقتی مدتی بر روی یک فیلمنامه کار میکند و قادر به ساخت آن نمی شود، از روی نا امیدی و به گفته خودش فقط برای اینکه کاری بکند، شروع به نوشتن فیلمنامه «شب روی زمین» میکند و آن را در هشت روز تمام میکند اما برخلاف انتظارش در ساخت این فیلم با مشکلات زیادی مواجه میشود و ساخت آن طول میکشد.

ساخت ششمین فیلم جارموش در سال 1995 تمام شد. «مرد مرده» با بازی «جانی دپ»، یک وسترن سیاه و سفید و به زعم بعضی اولین فیلم سیاسی جارموش با موسیقی زیبای «نیل یانگ». این فیلم در استرالیا به دلیل نمایش صحنه های غیر اخلاقی توقیف میشود.

تحت تاثیر بازی «فارست ویتاکر» در فیلم «پرنده» ساخته «کلینت ایستوود» به فکر ساخت فیلمی میافتد که از این قابلیتهای این بازیگر استفاده کند و این شروعی میشود برای ساخت فیلم «گوست داگ: راه و رسم سامورایی»اینجانب بابک رستمی دانشجوی مهندسی شیمی دانشگاه آزاد واحد امیدیه

«گل های شکسته» یا به عبارتی «گلهای پژمرده» آخرین ساخته جیم جارموش، با بازی «بیل موری»، برنده جایزه بزرگ جشنواره فیلم کن در سال 2005 برای بهترین کارگردانی میشود، فیلمى كه خیلى از منتقدان و تماشاگران حدس میزدند برنده نخل طلا شود. دراین فیلم بر خلاف چند فیلم اخیرش که حالت اپیزودیک پیدا کرده بودند دوباره به سینماى داستانی باز میگردد.


جیم جارموش از با استعدادترین و خلاق ترین فیلمسازهای مستقل آمریكایی است. او همیشه مجذوب و شیفته ی در هم آمیختن عناصر فرهنگی بسیار متفاوت برای شکل دادن به چیزی نو و طبقه بندی نشدنی بوده است، فیلمهای او همواره ارائه دهنده نگاهی تازه به مسائل آشنا و روزمره آمریکا از دید یک خارجی، همراه با حسی از طنز بوده است. موفقیت یا عدم موفقیت تجاری در روند ساخت فیلمهایش تاثیر نداشته است. او همواره به پیشنهادهای وسوسه انگیز هالیود جواب رد داده است و ترجیح داده که استقلال خود را در ساخت فیلمهایش حفظ کند.

جیم جارموش فیلمهایش را فقط به خاطر سینما میسازد. موفقیت یا عدم موفقیت تجاری فیلمهایش در روند ساخت فیلمهایش تاثیر نداشته است. او همواره به پیشنهادهای وسوسه انگیز هالیود جواب رد داده است و ترجیح داده که همواره استقلال خود را در ساخت فیلمهایش حفظ کند.
مرزهای جغرافیایی، زبان و آداب ورسوم ملل هیچگاه باعث محدودیت در فیلمهای او نشده است. در فیلمهای او طیف وسیعی از بازیگران کشورهای مختلف اعم از آمریکا، فنلاند، ایتالیا، فرانسه، ژاپن وغیره با زبانهای خودشان حضور دارند. و جالب اینکه جارموش همواره با دوبله شدن فیلمهای خود سرسختانه مقاومت کرده و اصرار او بر این بوده که بازیگران با صدا و لهجه خود صحبت کنند...

|+| نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387 ساعت توسط بابک رستمی|

نام فیلم: قصه های عامه پسند (Pulp Fiction)
محصول سال: 1994
كارگردان: كوینتین تارینتینو (Quentin Tarantino)
نویسنده: كوینتین تارینتینو (Quentin Tarantino)، راجر اواری (Roger Avary)
بازیگران: تیم راس (Tim Roth)، جان تراولتا (John Travolta)، ساموئل ال جكسون (Samuel L. Jackson) آماندا پلامر (Amanda Plummer)، بروس ویلیس (Bruce Willis)، آما تورمن (Uma Thurman)
جوایز: برنده 43 جایزه از جمله اسكار بهترین نویسنده.


وودي آلن ميگويد : همه ما حقيقت واحدي را ميشناسيم ، زندگي ما عبارت است از چگونگي انتخابمان براي از ريخت اندازي و كج و معوج كردن آن...



بعضی از فیلم ها هستند که بدجور در ذهن انسان نقش می بندند. پالپ فیکشن یکی از آنهاست. پالپ از آن دست فیلم هایی هست که اگه کسی بتواند حرف هایی که پشت این همه کثافت و خون و انتقامِ مخفی شده در فیلم را حس کند ، لذت فهمیدنش تا آخر عمر دست از سر او بر نمی دارد. آن وقت است که هر فرصتی پیدا می کنید تا دوباره و دوباره این فیلم را ببینید. به جلو می زنید ، به عقب می زنید ، همه کاری می کنید تا باز هم آن لذت دفعه اول را تجربه کنید یا اگر واقعا دیوانه پالپ باشید ، با هربار دیدنش یک چیز تازه کشف می کنید. پالپ یعنی سینما ، پالپ یعنی فیلم ، پالپ یعنی عشق ، فقط باید راه عشق بازی با آن را پیدا کنید ، آن وقت است که پالپ هم به شما حال خواهد داد...



انتخاب صحنه ای از پالپ فیکشن به عنوان سکانس برتر ، عملا غیر ممکن است. بله اگر این فیلم را یکی دوبار بیشتر ندیده باشیم باطبع یکی دو صحنه نیز به عنوان سکانس برتر در ذهنمان جا باز خواهد کرد. ولی منظور من دیدن پالپ است به گونه دیوانه وار ، آن وقت است که هر صحنه اش جداگانه صحنه ایست که لذت خواص خودش را دارد...

             

این فیلم مجموعه ای است از سه داستان مجزا و در عين حال مرتبط است که در پنج اپيزود با شخصيت های مشترک در طی دو روز و بدون ترتيب زمانی در لوس آنجلس امروز اتفاق می افتد که در کل نمایشی ست از عکس الاعمل های افراد متفاوت در موقعیت های متفاوت که این افراد با اختیارات خاص خود می توانند بین راه خیر و شر یکی را انتخاب کنند...

  

پالپ فیکشن که نه تنها با حذف کردن رقبای سرسختی چون: قرمز(کریستف کیشلوفسکی)، زندگی (ژانگ ییمو) و ملکه مارگو (پاتریک شرو) جایزه ی نخل طلای کن را درسال 1994به دست آورد بلکه با تمام بداقبالی ها در اسکارکه کاندید شش جایزه اصلی: بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین فیلمنامه ی ارژینال، بهترین بازیگرنقش اول مرد (جان تراولتا)، بهترین بازیگرنقش اول زن (اما تورمن) وبهترین بازیگرنقش مکمل مرد (ساموئل ال جکسن) شد تنها اسکاربهترین فیلمنامه ی ارژینال رانصیب تارنتینو کرد. فیلم که به تهیه کنندگی لارنس بندرو توسط کمپانی همیشگی تارانتینو باهزینه ای هشت میلیون دلاری ساخته شد که پنج میلیون ازآن بابت دست مزد بازیگران بود بالغ بر100 میلیون دلار فروش کرد...

  

 
خشونت مفرط، لحن سرد و غير عاطفی و ديالوگ های جذاب و هوشمندانه از خصوصيات برجسته اين فيلم است که اگرچه متاثر از سينمای گانگستری بوده اما معيارهای تازه ای در ژانر گانگستری بنا کرد...

   

درک دلبستگی شخصی تارانتينو به فرهنگ و موسيقی پاپ کليد اصلی درک موسيقی فيلم پالپ فيکشن است. موسيقی ای که در واقع کلکسيونی از آهنگ های مختلف پاپ، راک، سول، راک اند رول و سرف است که در دهه‌های شصت و هفتاد مطرح بوده‌اند و تارانتينو آنها را بر اساس علاقه شخصی خود گردآورده و بر روی صحنه های مختلف فيلم قرار داده است...

   

شخصا (پالپ فیکشن) را بسیار دوست دارم , سکانس به سکانس فیلم پراست از تصاویری فراموش نشدنی.

 این فیلم انقلابی به تمام معنی در نگرش به سینما بوجود آورد و پر از ظرافت و پیچیدگی هایی است که آثار جاودان هنری چندین لایه دارند و مخاطبان متفاوت را جذب می کنند. اگر تارانتینو تنها قصه های عامه پسند را کارگردانی کرده بود نیز برای ماندن نام اش در تاریخ سینما کافی بود...


        

پ.ن : داشتم دنبال یه جمله دیگه از وودی آلن تو مجله هام می گشتم که آخر پست بذارم که اینو تو یکی از ویژه نامه های دنیای تصویر دیدم...دلم نیومد نذارمش...سردبیر میخواد یه چیزی بذاره که حس و حال خودشو را نسبت به ویژنامه به خوانندگانش القا کند که یاد صحنه شام خوردن جان تراولتا و اما تورمن توی این فیلم میوفته... " آن جا که تراولتا از تورمن می خواد یک قورت از میلک شیک پنج دلاری اش را بدهد که امتحان کند. باید صورت و وزن و ریتم حرکات تراولتا را موقع برداشتن لیوان ببینید. بعد هم که تراولتا کارش تمام می شود , لیوان را میکوبد روی میز و میگوید : (( عجب چیز خوشمزه ایه! ))

 

|+| نوشته شده در جمعه 2 فروردین1387 ساعت توسط بابک رستمی|