طبق قولی که داده بودم نقد مخمل آبی اثر دیوید لینچ یکی دیگه از شاهکار های سورئالیستی سینما رو گذاشتم...
مخمل آبی

مخمل آبي روايتي داستاني سرراست با زيرساختي سوررئال است. در واقع ميتوان گفت مخمل آبي آغاز راه پر فراز و نشيب سينمايي فيلمسازي مستعد همچون لينچ بود. در اين روايت مرموز آنچه مسلم است تجربه نوآوري در زبان سينمايي لينچ است، توجه به ايهام و فضاي وهمآلود و تعليق آن هم نه از نوع تجربه شده و كلاسيك آن؛ توجه مفرط به ضمير ناخودآگاه كه فرويد روانشناس فقيد نظريهپرداز بزرگ آن است. ضمير ناخودآگاه مسئلهايست كه به شكلي تلويحي دستمايه آثار لينچ قرار گرفته است. اين نوع نگرش از مخمل آبي شروع ميشود و در بزرگراه گمشده و جاده مالهالند ادامه مييابد. با اين اوصاف مخمل آبي فيلمي نيست كه بتوان آن را روانشناسانه محض قلمداد كرد. به نظر ميرسد لينچ خود را مسئول اثبات نظريه جنجال برانگيز فرويد ميكند. به هر حال اين نگاه كه مايه روانشناسانه دارد در زبان سينمايي او شكل محسوس به خود نگرفته است و اين از ويژگيهاي سوررئاليسم است و نه مزيت آن. لذا نميتوان حكم داد كه چنين فيلمي كاملاً روانشناسانه و يا اجتماعي محض است. هر چند ساديسم و مازوخيسم نقطه تكيه روايت مخمل آبي است.
فيلم نگاه اجتماعي غامضي دارد و رسالتش انتقاد شديد اجتماعي است. لينچ همچون يك آگاه دلسوز دردهاي اجتماعي مانند دگرازاري، همجنسبازي، فحشا، اعتياد و سركشي آنها را گوشزد ميكند و به تصوير ميكشد. در سكانس اوليه محيطي سرسبز را ميبينيم كه در نگاه نخست جز پاكي و سبزي و طراوت چيزي در خود ندارد. اما لينچ دوربين خود را همچون يك اديسه ماجراجو به عمق گياهان ميبرد و حشرات زشت را نشان ميدهد. اين حشرات نماد بزهكاران هستند كه بدون وجود آنها جامعه كماكان با طراوت، شاداب و سبز خواهد بود. جامعه آبستن بزهكاري و خلاف است و در برخوردهاي اوليه هيچيك به چشم نميآيند و با خوشبيني احمقانه با مكاشفت نيز در نظر نميآيند.
جفري (با بازي كيل مك لاچلان) جواني است بيباك، شفاف و پاك. او ابتدا از وجود حشرات زشت داخل گياهان بياطلاع است. او گوش بريدهاي پيدا ميكند كه در محاصره مورچههاست. مورچهها كه از جنس همان حشرات هستند دار و دسته فرانك (با بازي دنيس هوپر) آدمدزد هستند. فرانكي كه شوهر و فرزند دروتي (با بازي ايزابلا روسيلني) را براي نيل به اهداف ساديستيك خود و در سيطره ضمير ناخودآگاه دزديده است. پلان گوش بريده و مورچهها به جز اينكه گره اوليه داستان و تعليق ابتدايي را توليد ميكند رسالت ديگري نيز دارد. لينچ با اين پلان ما را به ياد «سگ اندلسي» لوئيس بونوئل و سالوادور دالي پيشكسوت سوررئاليسم در سينما مياندازد. در سگ اندلسي چند پلان از رژه مورچهها روي دست قهرمان داستان را ميبينيم. اين يادآوري هم نوعي عرض ارادت است و هم نوعي اطلاعرساني از اينكه با چه سبكي روبرو هستيم.

فرانك به طرز غريبي از بدن دروتي استفاده ميكند. از آن لذت ميبرد و جاي لذت جنسي را براي او با پذيرفتن انتزاعي خشونت به شكل جايگزيني ارزشها و اميال غريزي عوض مي نمايد. دروتي دوست دارد به جاي احساس لذت جنسي كتك بخورد چون اين را يك ارزش ميداند. مهم نيست كه اين ارزش از نظر ديگران مورد مواخذه يا تمسخر قرار بگيرد يا خير. آنچه اهميت دارد پذيرش خشونت است. چيزي كه براي انسان فطرتاً قابل قبول و تباين نيست اكنون به نوعي دارو و مخدر تبديل ميشود. چيزي كه دروتي را از تفكر باز ميدارد و او نماينده اجتماعي است كه فطرت پاك را از دست داده است. جفري كه نقطه مقابل است وارد اين جامعه (به طور عموم) و در تقابل با فرد لجام گسيخته و آلوده به شهوت خشونتزده (به طور خاص) قرار ميگيرد. نقطه عطفي كه لينچ براي اين تقابل در نظر ميگيرد جالب است: سكس. وقتي جفري با دروتي هم آغوش ميشود از اين كار لذت ميبرد و اين نشان دهنده سلامت اوست اما براي دورتي اين امتياز يا لذت نيست. او از جفري ميخواهد كه او را كتك بزند.

لينچ بسيار زيبا عقيم شدن جامعه و فرد را از نظر ارزشهاي بصري و از نوع سرسپردگي ساديستيك و روانپريش به تصوير ميكشد. آيا ما به ازاي متقابل از نوع زنانه در فيلم براي دروتي وجود دارد؟ بله، او دختري است درست از جنس جفري به نام سندي (با بازي لورا درن) كه نيمه مكمل جفري است. او كسي است كه جفري را از نقص به كمال ميرساند و آنها يكديگر را همپوشاني ميكنند. هر دوي آنها با هم پرندهاي ميشوند كه حشرات را شكار ميكند. به نماد پرنده دقت كنيد. در يك سكانس پرندهاي را ميبينيم كه يك حشره را شكار كرده است. پيشتر از اين سكانس هم سندي خوابي را تعريف كرده بود كه در آن پرندهها آمده بودند، طبيعت به طراوت رسيده بود و ظلمت با ظهور عشق رخت بر بسته بود. لينچ نتوانسته رويا را از سوررئاليسم خود حذف كند منتها اين بار رويا به جاي تصوير تعريف ميشود.

فرانك روانپريش است و سرآمد همه بزهكاران. او حشرهايست كه در نهايت به منقار پرنده شكار ميشود. او پذريش خشونت را تبديل به ارزش كرده است. وقتي جفري را كتك ميزند زن همدستش با غرور تمام ميرقصد و ديگران هيچ انزجاري نشان نميدهند. در اينجا تنها دروتي است كه فرانك را منع ميكند. او پذيرفتن اين ارزش معكوس را تنها براي خود ميپسندد و نشان ميدهد كه هنوز رگههايي از معرفت در وجودش باقي مانده است.

لينچ از رنگ نيز به عنوان نماد استفاده كرده است. رنگ آبي نماد گناه و شهوت است. چيزي كه بزهكاران اجتماعي و بدون فطرت (اگر بخواهيم كليتر نگاه كنيم) به آن اعتياد دارند. دقت كنيد كه در گوشه و كنار فيلم مخمل آبي به چشم ميخورد. فرانك يك تكه مخمل آبي را چون معتادي كه بايد زود موادش را مصرف كند در دهان ميگذارد و آن را در انتها لوله كرده و در دهان شوهر دروتي كه گوشش را بريده است قرار ميدهد. لباسي كه بر تن دروتي سكسزده است مخمل آبي است. نماد رنگ آبي بعدها در فيلم جاده مالهالند تكرار شد. رنگ قرمز نماد غريزه است. پردههاي خانه دروتي به رنگ قرمز هستند و هرجا جفري با دروتي تماس دارد قسمتي از پردهها در كادر قرار دارند. رنگپردازي اتاق دروتي هم قرمز است. كوبريك بعدها از اين نوع سمبليسم در Eyes Wide Shut استفاده كرد. رنگهاي ابي و قرمز در اين فيلم نيز به وفور استفاده شدند.

در عالم رویا همه چیز تاریك است و هیچ سینه سرخی وجود ندارد؛اما جفری همچون سینه سرخ با سفر ادیسه ای اش در هزارتوی تاریك این عالم كابوس گونه یكی از این حشرات موذی را شكار می كند.تصاویر سوپرایمپوز روی حشرات و نیز بر روی چهره «ایزابلا روسلینی»و «دنیس هوپر»در هنگام شهوت و جنون و تصویر لرزان نور شمع كه بیانگر نفرت از روشنایی در تاریكخانه اشباح است نوعی خشونت پنهان را نمایان می سازد.چنین است كه هر چه جفری به عمق می رود از حالت بكارت خود فاصله می گیرد و با زشتی این دنیا آشنا تر می شود.در حالت هم آعوشی با دروتی هم بر این نكته تاكید می شود كه آیا او پسر بدی است؟و خشونتی كه جفری در این حال در حالت ناخودآگاه نشان می دهد با تكرار و تاكید بر تصویر دانه درشت از چهره دروتی و رنگ قرمز شدید لبهای او تشدید می شود.صحنه پایانی كه جفری به آپارتمان دروتی می رود و رویارویی اش با فرانك با تعلیق فراوان نوعی كار لینچی است كه در «بزرگراه گمشده»نیز تكرار می شود.مخمل آبی در واقع آغاز سفری است به هزارتوی دیوید لینچ كه در قلبا وحشی ,تویین پیكز ,بزرگراه گمشده و جاده مالهالند ادامه می یابد.سفری بی پایان و كابوس گونه كه نمایشگر دنیای درونی انسان امروزی است.

«مخمل آبي» فيلمي در انتقاد بزهكاري و فحشاست. لينچ تنها طرح سوال نكرده است. او دواي درد اجتماع مدرن امروز را درستي و عشق ميداند. او پليديها و راه مقابله با آنها را به درستي نمايش ميدهد. اين فيلم در نكوهش و آسيبشناسي سادومازوخيسم نيز هست. از لحاظ مضامين روانشناسي بحثهاي مفصلي در ارتباط با فيلم ميتوان ارائه كرد كه در اين مقال نميگنجد. هرچند اين سبك بارها توسط خود لينچ تكرار شد اما مضمون ناب و روايت بيپرده آن هنوز يكه باقي مانده است. مخمل آبي ماندگار است، همانطور كه خود لينچ در سينماي مستقل آمريكا جاودان خواهد ماند.
|+| نوشته شده در پنجشنبه 26 مهر1386 ساعت توسط بابک رستمی|







