تبليغاتX
سینما آنلاین
سینما آنلاین
آدرس وبلاگ :: تماس با مدير ::

طبق قولی که داده بودم  نقد مخمل آبی اثر دیوید لینچ یکی دیگه از شاهکار های سورئالیستی سینما رو گذاشتم...

مخمل آبی

 

مخمل آبي روايتي داستاني سرراست با زيرساختي سوررئال است. در واقع مي‌توان گفت مخمل آبي آغاز راه پر فراز و نشيب سينمايي فيلمسازي مستعد همچون لينچ بود. در اين روايت مرموز آنچه مسلم است تجربه نوآوري در زبان سينمايي لينچ است، توجه به ايهام و فضاي وهم‌آلود و تعليق آن هم نه از نوع تجربه شده و كلاسيك آن؛ توجه مفرط به ضمير ناخودآگاه كه فرويد روانشناس فقيد نظريه‌پرداز بزرگ آن است. ضمير ناخودآگاه مسئله‌ايست كه به شكلي تلويحي دستمايه آثار لينچ قرار گرفته است. اين نوع نگرش از مخمل آبي شروع مي‌شود و در بزرگراه گمشده و جاده مالهالند ادامه مي‌يابد. با اين اوصاف مخمل آبي فيلمي نيست كه بتوان آن را روانشناسانه محض قلمداد كرد. به نظر مي‌رسد لينچ خود را مسئول اثبات نظريه جنجال برانگيز فرويد مي‌كند. به هر حال اين نگاه كه مايه روانشناسانه دارد در زبان سينمايي او شكل محسوس به خود نگرفته است و اين از ويژگيهاي سوررئاليسم است و نه مزيت آن. لذا نمي‌توان حكم داد كه چنين فيلمي كاملاً روانشناسانه و يا اجتماعي محض است. هر چند ساديسم و مازوخيسم نقطه تكيه روايت مخمل آبي است. 

فيلم نگاه اجتماعي غامضي دارد و رسالتش انتقاد شديد اجتماعي است. لينچ همچون يك آگاه دلسوز دردهاي اجتماعي مانند دگرازاري، همجنس‌بازي، فحشا، اعتياد و سركشي آنها را گوشزد مي‌كند و به تصوير مي‌كشد. در سكانس اوليه محيطي سرسبز را مي‌بينيم كه در نگاه نخست جز پاكي و سبزي و طراوت چيزي در خود ندارد. اما لينچ دوربين خود را همچون يك اديسه ماجراجو به عمق گياهان مي‌برد و حشرات زشت را نشان مي‌دهد. اين حشرات نماد بزهكاران هستند كه بدون وجود آنها جامعه كماكان با طراوت، شاداب و سبز خواهد بود. جامعه آبستن بزهكاري و خلاف است و در برخوردهاي اوليه هيچ‌يك به چشم نمي‌آيند و با خوشبيني احمقانه با مكاشفت نيز در نظر نمي‌آيند.

جفري (با بازي كيل مك لاچلان) جواني است بي‌باك، شفاف و پاك. او ابتدا از وجود حشرات زشت داخل گياهان بي‌اطلاع است. او گوش بريده‌اي پيدا مي‌كند كه در محاصره مورچه‌هاست. مورچه‌ها كه از جنس همان حشرات هستند دار و دسته فرانك (با بازي دنيس هوپر) آدم‌دزد هستند. فرانكي كه شوهر و فرزند دروتي (با بازي ايزابلا روسيلني) را براي نيل به اهداف ساديستيك خود و در سيطره ضمير ناخودآگاه دزديده است. پلان گوش بريده و مورچه‌ها به جز اينكه گره اوليه داستان و تعليق ابتدايي را توليد مي‌كند رسالت ديگري نيز دارد. لينچ با اين پلان ما را به ياد «سگ اندلسي» لوئيس بونوئل و سالوادور دالي پيشكسوت سوررئاليسم در سينما مي‌اندازد. در سگ اندلسي چند پلان از رژه مورچه‌ها روي دست قهرمان داستان را مي‌بينيم. اين يادآوري هم نوعي عرض ارادت است و هم نوعي اطلاع‌رساني از اينكه با چه سبكي روبرو هستيم.

فرانك به طرز غريبي از بدن دروتي استفاده مي‌كند. از آن لذت مي‌برد و جاي لذت جنسي را براي او با پذيرفتن انتزاعي خشونت به شكل جايگزيني ارزشها و اميال غريزي عوض مي نمايد. دروتي دوست دارد به جاي احساس لذت جنسي كتك بخورد چون اين را يك ارزش مي‌داند. مهم نيست كه اين ارزش از نظر ديگران مورد مواخذه يا تمسخر قرار بگيرد يا خير. آنچه اهميت دارد پذيرش خشونت است. چيزي كه براي انسان فطرتاً قابل قبول و تباين نيست اكنون به نوعي دارو و مخدر تبديل مي‌شود. چيزي كه دروتي را از تفكر باز مي‌دارد و او نماينده اجتماعي است كه فطرت پاك را از دست داده است. جفري كه نقطه مقابل است وارد اين جامعه (به طور عموم) و در تقابل با فرد لجام گسيخته و آلوده به شهوت خشونت‌زده (به طور خاص) قرار مي‌گيرد. نقطه عطفي كه لينچ براي اين تقابل در نظر مي‌گيرد جالب است: سكس. وقتي جفري با دروتي هم آغوش مي‌شود از اين كار لذت مي‌برد و اين نشان دهنده سلامت اوست اما براي دورتي اين امتياز يا لذت نيست. او از جفري مي‌خواهد كه او را كتك بزند.

لينچ بسيار زيبا عقيم شدن جامعه و فرد را از نظر ارزشهاي بصري و از نوع سرسپردگي ساديستيك و روان‌پريش به تصوير مي‌كشد. آيا ما به ازاي متقابل از نوع زنانه در فيلم براي دروتي وجود دارد؟ بله، او دختري است درست از جنس جفري به نام سندي (با بازي لورا درن) كه نيمه مكمل جفري است. او كسي است كه جفري را از نقص به كمال مي‌رساند و آنها يكديگر را همپوشاني مي‌كنند. هر دوي آنها با هم پرنده‌اي مي‌شوند كه حشرات را شكار مي‌كند. به نماد پرنده دقت كنيد. در يك سكانس پرنده‌اي را مي‌بينيم كه يك حشره را شكار كرده است. پيشتر از اين سكانس هم سندي خوابي را تعريف كرده بود كه در آن پرنده‌ها آمده بودند، طبيعت به طراوت رسيده بود و ظلمت با ظهور عشق رخت بر بسته بود. لينچ نتوانسته رويا را از سوررئاليسم خود حذف كند منتها اين بار رويا به جاي تصوير تعريف مي‌شود.

فرانك روان‌پريش است و سرآمد همه بزهكاران. او حشره‌ايست كه در نهايت به منقار پرنده شكار مي‌شود. او پذريش خشونت را تبديل به ارزش كرده است. وقتي جفري را كتك مي‌زند زن همدستش با غرور تمام مي‌رقصد و ديگران هيچ انزجاري نشان نمي‌دهند. در اينجا تنها دروتي است كه فرانك را منع مي‌كند. او پذيرفتن اين ارزش معكوس را تنها براي خود مي‌پسندد و نشان مي‌دهد كه هنوز رگه‌هايي از معرفت در وجودش باقي مانده است.

                     

لينچ از رنگ نيز به عنوان نماد استفاده كرده است. رنگ آبي نماد گناه و شهوت است. چيزي كه بزهكاران اجتماعي و بدون فطرت (اگر بخواهيم كلي‌تر نگاه كنيم) به آن اعتياد دارند. دقت كنيد كه در گوشه و كنار فيلم مخمل آبي به چشم مي‌خورد. فرانك يك تكه مخمل آبي را چون معتادي كه بايد زود موادش را مصرف كند در دهان مي‌گذارد و آن را در انتها لوله كرده و در دهان شوهر دروتي كه گوشش را بريده است قرار مي‌دهد. لباسي كه بر تن دروتي سكس‌زده است مخمل آبي است. نماد رنگ آبي بعدها در فيلم جاده مالهالند تكرار شد. رنگ قرمز نماد غريزه است. پرده‌هاي خانه دروتي به رنگ قرمز هستند و هرجا جفري با دروتي تماس دارد قسمتي از پرده‌ها در كادر قرار دارند. رنگ‌پردازي اتاق دروتي هم قرمز است. كوبريك بعدها از اين نوع سمبليسم در Eyes Wide Shut استفاده كرد. رنگهاي ابي و قرمز در اين فيلم نيز به وفور استفاده شدند.

در عالم رویا همه چیز تاریك است و هیچ سینه سرخی وجود ندارد؛اما جفری همچون سینه سرخ با سفر ادیسه ای اش در هزارتوی تاریك این عالم كابوس گونه یكی از این حشرات موذی را شكار می كند.تصاویر سوپرایمپوز روی حشرات و نیز بر روی چهره  «ایزابلا روسلینی»و «دنیس هوپر»در هنگام شهوت و جنون و تصویر لرزان نور شمع كه بیانگر نفرت از روشنایی در تاریكخانه اشباح است نوعی خشونت پنهان را نمایان می سازد.چنین است كه هر چه جفری به عمق می رود از حالت بكارت خود فاصله می گیرد و با زشتی این دنیا آشنا تر می شود.در حالت هم آعوشی با دروتی هم بر این نكته تاكید می شود كه آیا او پسر بدی است؟و خشونتی كه جفری در این حال در حالت ناخودآگاه نشان می دهد با تكرار و تاكید بر تصویر دانه درشت از چهره دروتی و رنگ قرمز شدید لبهای او تشدید می شود.صحنه پایانی كه جفری به آپارتمان دروتی می رود و رویارویی اش با فرانك با تعلیق فراوان نوعی كار لینچی است كه در «بزرگراه گمشده»نیز تكرار می شود.مخمل آبی در واقع آغاز سفری است به هزارتوی دیوید لینچ كه در قلبا وحشی ,تویین پیكز ,بزرگراه گمشده و جاده مالهالند ادامه می یابد.سفری بی پایان و كابوس گونه كه نمایشگر دنیای درونی انسان امروزی است.

«مخمل آبي» فيلمي در انتقاد بزهكاري و فحشاست. لينچ تنها طرح سوال نكرده است. او دواي درد اجتماع مدرن امروز را درستي و عشق مي‌داند. او پليديها و راه مقابله با آنها را به درستي نمايش مي‌دهد. اين فيلم در نكوهش و آسيب‌شناسي سادومازوخيسم نيز هست. از لحاظ مضامين روانشناسي بحث‌هاي مفصلي در ارتباط با فيلم مي‌توان ارائه كرد كه در اين مقال نمي‌گنجد. هرچند اين سبك بارها توسط خود لينچ تكرار شد اما مضمون ناب و روايت بي‌پرده آن هنوز يكه باقي مانده است. مخمل آبي ماندگار است، همانطور كه خود لينچ در سينماي مستقل آمريكا جاودان خواهد ماند.

|+| نوشته شده در پنجشنبه 26 مهر1386 ساعت توسط بابک رستمی|

David Lynch

David Lynch

ديويد لينچ کارگردان صاحب سبک و شهير آمريکايي، از جمله کارگردان هاي مطرح در سينماي افسار گسيخته و رو به زوال فعلي هاليوود محسوب مي شود. لينچ در 20 ژانويه 1946 در ميسولا ، ايالت مونتاناي آمريکا متولد مي شود . کارگرداني که در کنار افرادي چون هال هارتلي، جيم جارموش، کوئينتين تارانتينو، جوئل کوئن و ...در زمره کارگردان هاي مستقل سينماي آمريکا طبقه بندي مي شود. البته خود لينچ همچون ساير افراد نامبرده هيچگاه مايل نبود نامش در چنين ليستي قرار بگيرد. چون آن را تنها سياستي هاليوودي جهت جلب تماشاگر و فروش فيلم مي داند.

«حالات جذاب و فریبنده ای وجود دارند ، تاریکی بی نهایت و اتاق های بی شماری برای رویا ، این ها معما هستند و افرادی هم وجود دارند که در خطر و گرفتاری هستند .» دیوید لينچ

در بررسي آثار لينچ بايد به شناختي حداقل از فرم، سبک و اجرا رسيد.آثار وي از ديدگاه سبک شناسي به دسته آثار پست مدرن و سورئال تعلق دارند. آثاري که ذهن بيننده را پيشاپيش به سمت لوئيس بونوئل در سينما و سالوادور دالي و رنه مگريت در نقاشي مي کشاند. تلفيق طنز و نگاهي بدبينانه به محيط اطرافش خاطره فراموش نشدني شاهکار هاي لوئيس بونوئل را در ياد انسان زنده مي سازد. هر چند خودش مي گويد فيلم هاي زيادي از بونوئل نديده است و چيز کمي از سورئاليسم مي داند اما لينچ تلخ انديش نيز نمي تواند منکر سورئاليسم نهفته در آثارش شود. کارگرداني که ديوانه وار عاشق استنلي کوبريک آخرين پيامبر سينما و نيز بيلي وايلدر فقيد بود .

« حرکت آرام و خونسردانه ی دوربین از نمایی واقعی به سمت نمایی ناراحت کننده و اغراق آمیز که به زیر پوست آدم می خزد ؛ حرکت دوربین کسی نیست بجز دیوید لینچ .»

فيلم هاي لينچ از لحاظ بصري به جهت آشنايي او با دو مقوله نقاشي و انيميشن و اينکه هنر و علاقه اصلي او اين دو مورد مي باشند، سرشار از صحنه هاي گرافيکي، جلوه هاي تصويري و رنگي مي باشند. از عالي ترين نمونه هاي انيميشن ساخت در آثار وي فيلم هاي "شش شخص بيمار مي شوند"، "داستان پسربچه"و "دامبلد" هستند. ميزانسن هاي بسيار قوي در آثاري چون "داستان استريت" و "شاهراه گمشده" همراه با استفاده بسيار مناسب از موسيقي تعليق آور (در تمامي آثار) و نيز کاربرد بجا و عالي از استيدي کم و همراه شدن آن با تکنيک فيلمبرداري آبژه يا P.O.V. (در تمامي آثار) و نهايتا همراه شدن اين موارد با کارگرداني بسيار قوي، آثار لينچ را از لحاظ فرم اجرايي در سطح مطلوبي قرار مي دهد .

 

اما شايد مهمترين نکته در بين تمامي خصلت ها و تکنيک هاي کاري يک هنرمند ايده، انديشه و فکر اثر وي باشد . لينچ در فيلم هايش دنياي را به تصوير مي کشد که آميزه اي است ناآرام از معصوميت و تباهي، زيبايي و انحطاط، عشق و نفرت و چشم انداز هاي تيره و تار، که چندان قابل توضيح نيستند. گريز و فرار وي از قدرت و عوامل آن و نيز سيستم هاي منفعل کننده بشري و هراس و گريز آدم هاي فيلم هايش از اين سيستم ها همواره نکته اي اساسي در آثار وي مي باشد. دست و پاي انسان معاصر به واسطه ي سيستم هايي خود ساخته از او بسته و منفعل است و همگي اين مسائل ياد آور جملات معروف فريدريش ويلهلم نيچه بزرگمرد تاريخ انديشه در کتاب غروب بتهاست که مي گويد : "اگر انسان براي چراي زندگي خود دليلي بياورد کم و بيش به هر چگونه اي مي سازد. " و يا در جايي ديگر : "من از همه ي سيستم سازان گريزانم و از آنان روي گردان .سيستم سازي خلاف درست کرداريست."

 

از نگاه ديگر و بررسي آثار وي از منظر سبک شناسي قدم به حيطه ي سورئاليسم و پست مدرنيسم مي گذاريم . علاوه بر اين دو مورد، هنر روانشناسي در فيلم هاي وي نمود روشني دارند. شايد فلسفه وجودي سينماي لينچ اين گفته او باشد : " روانشناسي رمز و راز را از بين مي برد و کيفيات جادويي ذهن را ويران مي سازد . با روانشناسي ذهن انسان را طبقه بندي مي کنند و به تعاريف مشخصي دست مي زنند. راز و قدرت ذهني با روانشناسي از دست مي رود و امکان تجربه و جستجوي قلمرو بي پايان در اين قلمرو بي انتها از دست مي رود."

حال قدم به اصلي ترين و برجسته ترين تکنيک کارگرداني ديويد لينچ مي شويم و آن چيزي نيست جز : شکست هاي زماني پي در پي در پس واقيت و رويا. در واقع لينچ با تقسيم فيلم خود به دو بخش يعني : 1. رويا، توهم يا خواب و 2. واقعيت و بخش کردن هر بخش به چندين پاره و نهايتا درآميزي تکه ها بصورت منطقي و گاها غير منطقي اثري کاملا گيج کننده ارائه مي دهد که شايد با يک يا دو بار ديدن مشکل مفهومي و داستاني بيننده را برطرف نکند.

افسردگي انسان ها و بخصوص زنان ، جنون، ساديسم، سکس، خشونت، ذهن بيمار و توهم زا، نااميدي، عشق و ترس همگي در شخصيت هاي انساني لينچ ديده مي شوند . شخصيت هايي بظاهر آرام که در شهر و محيطي آرام تر و صميمانه تر از هر شهر ديگري در دنيا در کنار هم زندگي مي کنند. اما آنچه در دل اين شهر مي گذرد بسيار دردناکتر و دهشتناکتر از آن است که قابل تصور براي هر کسي باشد حتي براي همان ساکنان آن شهر آرام.

تاثير انديشه هاي زيگموند فرويد و فريدريش ويلهلم نيچه دو روانکاو و انديشمند بزرگ تاريخ بشري بر آثار لينچ نيز به روشني ديده مي شوند. بررسي خودآگاه و ناخودآگاه، تاثير ايندو برهم، تفکيک شدن و يکي شدن ايندو، جنون ذهن بشري، گريز انسان از واقعيت، گرفتاري در چنگال سيستم ها، قدرت ها و عوامل آن ها نمونه هايي عالي در آثار وي هستند. نمونه هايي که در فيلم هايي چون "پرسونا"(اينگمار برگمن)، "باشگاه مشتزني"(ديويد فينچر)، "سگ آندولسي"(لوئيس بونوئل) و ...به وضوح ديده مي شوند.

فیلم شناسی :

Eraserhead (1977)
The Elephant Man (1980)
Dune (1984)
Blue Velvet (1986)
Wild at Heart (1990)
Industrial Symphony No. 1: The Dream of the Broken Hearted (1990)
"Twin Peaks" (1990)
Twin Peaks: Fire Walk with Me (1992)
"On the Air" (1992)
"Hotel Room" (1993)
Lumière et compagnie (1996)
Lost Highway (1997)
The Straight Story (1999)
Mulholland Dr. (2001)
The Short Films of David Lynch (2002)
Rabbits (2002)
Darkened Room (2002)
Dumbland (2002)
Rammstein (2003)
Inland Empire (2006)
Boat (2007)

|+| نوشته شده در یکشنبه 22 مهر1386 ساعت توسط بابک رستمی|

سگ اندلوسي ساخته لوئيس بونوئل و سالوادور دالي

سگ اندلوسی

سورئاليسم با تمرکز بر روي امور غريب و شگفت و ديگر نمود هاي ناخودآگاه مثل روان ژندي ها، خواب ها ، لغزش هاي زباني و غيره سعي در آزادسازي انرژي درون دارد آن هم از طريق هنر.
( سگ اندلوسي ) اثري است شگفتي آور و عجيب که هنوز بعد از گذشت 80 سال از ساخت آن موجب تحير تماشاگران مي شود. فيلم براساس خواب هاي بونوئل و دالي ساخته شده و در آن حتي المکان از روابط منطقي عقلاني پرهيز شده. تکنيک مورد استفاده آنها همان تکنيکي است که سورئالليست ها در ادبيات و نقاشي استفاده مي کردند يعني به تصوير کشيدن اشکال و تصاوير بدون مکث وتعقل و نگارش داستان هايي بدون خردورزي. بونوئل و دالي تا حدودي متاثر از مکتب دادائيسم بودند که هدف اصلي اش به سخره گرفتن هنجارها و ارزش هاي مسلط بود. سورئاليسم نيز از دل دادائيسم زاده شده. ( سگ اندلوسي ) ساختار و بافتي خواب گونه دارد و مثل خواب هم شگفت انگيز است هم ناراحت کننده. فيلم مي خواهد صاعقه اي به ذهن و روان آسوده ما وارد کند تا از طريق آن از خواب خرگوشي بيدار شويم و به خود آييم. القاي تم هاي سورئاليستي مانند سيطره اميال دروني بر اعمال آدم ها يا نقش ناخودآگاه ، از طريق استفاده از فنون فيلمسازي محقق گرديده و اينها همه کيفيتي خواب گونه به فيلم عطا ميکند.

          

سکانس آغازين فيلم با الهام از شعري از شاعر معروف اسپانيا فدريکو کارسيالورکا خلق شده. در آن شعر ماه بر آسمان يک خليج به طرز نامتعارفي نور افشاني ميکند...

سپس مردي را مي بينيم که مشغول تيز کردن تيغ صورت تراشي است، بعد مرد به سمت بالکن اتاق ميرود تا به قرص کامل ماه نگاه کند. در نماي بعد زني در قاب ( Frame  ) تصوير ظاهر مي شود . مرد با انگشتانش پلک هاي زن را تا حدقه مي گشايد و بلاخره يکي از نماهاي معروف تاريخ سينما : تيغ صورت تراشي با حرکتي تند چشم را ميدرد و باعث ريختن مايع چشم به بيرون مي شود ! در اينجا آماج واقعي بونوئل و دالي از حمله به ابزاز اصلي ادراک و حمله به کل عقلانيت است. ( زيرا معمولا عقلانيت از ادراک مي آيد و ادراک از حسيات ) .

                     
شروع فيلم با روزي روزگاريست . سکانس دوم با عنوان 8 سال بعد است و سکانس سوم 16 سال قبل . وحدت زماني هيچ روال هنجارمندي ندارد . وحدت مکاني نيز به اين ترتيب دست کاري شده . مثلا زني را در يک صحنه مي بينيم که از دست مردي در حال گريز است و به اتاق ديگري وارد مي شود ولي اتاق جديد همان اتاقي است که از آن گريخته بود. در صحنه ديگري از فيلم دستي که آغشته به مورچه هاست منتهي به زني مي شود که مرد نماست آن منتهي مي شود به موهاي زير بغل و جانور خزنده دريايي و ريش و سبيل يک مرد .

          

سگ اندلوسي مال آمال از مضامين غريب و نامعنوس است . مرده اي که از بدنش به جاي خون سيل مورچگان روان است . موي زير بغل زني که مبدل به ريش و سبيل مي شود . زني مرد نما که چوبي را به دستي قطع شده فرو ميکند . سمبول ها و نمادهاي فرويدي هم به وفور يافت مي شوند ...
سگ  اندلوسي از لحاظ هنر در چارچوب هنر آوانگارد قابل بررسي است . يعني هنري که سعي در تغيير يا واژگوني معيارهاي پذيرفته شده دارد . واژه سورئاليسم يک واژه فرانسوي و به معناي  فراسوي واقعيت است. همان طور که اتفاقات فيلم در خواب کاملا غير واقعي نيست. از ديدگاه سورئاليست ها چنين ترفندي باعث وارد آمدن شک شده و نيروهاي سرکوب شده را ناخوداگاه رها مي سازد و باعث مي شود فرد نسبت به درونيات خود آگاه تر گردد. در اين فيلم توليد معنا از طريق بيدار کردن حس هاي ما صورت مي گيرد نه تحريک قوه ادراک ...
موزيک متن قطعه معروفي است از اپراي تريستان و ايزولدا اثر ريشارد واگنر به نام
مرگ از عشق زياد .

 

|+| نوشته شده در جمعه 13 مهر1386 ساعت توسط بابک رستمی|

در مطلبی که براتون گذاشتم به  نقد و بررسی لوئیس بونوئل و همچنین برخی مبانی نظری سورئالیسم میپردازم که به نوعی مقدمه ای هم میشه برای پست های بعدیم که می خوام دو شاهکار سورئالیستی تاریخ سینما  رو تشریح  کنم. سگ اندلوسی ساخته لوئیس بونوئل و مخمل آبی دیوید لینچ ...

لوییس بونوئل در فوریه سال 1900 در کالاندا اسپانیا متولد شد. در خانواده ایی نیمه روشنفکر و مرفه رشد کرد. بعد از این در و آن در زدن سرانجام پس از اینکه فیلم « مرگ خسته» اثر ماندگار فریتس لانگ را دید تصمیم گرفت به کار سینما بپردازد.

در سال 1922 با آندره برتون و لویی آراگون و چند تن دیگر از روشنفکران فرانسوی در پاریس مبانی مکتب سورئالیسم را بنیاد گذاشت. چندین فیلم ساخت و با ساخت « سگ اندلسی» به شهرتی بزرگ در مکتب سورئالیسم رسید. این فیلم بونوئل وارد حوزه دیگری از دنیای سینما کرد.
بونوئل نزدیک به نیم قرن با اثار سینمایی خود سعی کرد« نادیده ها» را به نمایش بگذارد.
لحظات سرشار از شعر در آثارش مشهود است.

در بخشی از کتابش با عنوان با آخرین نفسهایم :  آخرین حسرتم این است که نمی‌دانم پس از من چه پیش خواهد آمد. دور افتادن از این دنیای پر تلاطم مثل ناتمام گذاشتن یک سریال پرحادثه است. گمان می‌کنم در گذشته که تحولات دنیا کندتر بود، کنجکاوی آدم‌ها هم درباره‌ی دنیای بعد از مرگشان کمتر بود. باید اعتراف کنم که یک آرزو برایم باقی مانده است: خیلی دلم می‌خواهد وقتی که مردم، هر ده سال یکبار از میان مرده‌ها بیرون بیایم، خودم را به یک کیوسک برسانم و باوجود تنفری که از رسانه‌های جمعی دارم چند تا روزنامه بخرم، این آخرین آرزوی من است: روزنامه‌ها را زیر بغل می‌زنم، بعد کورمال کورمال به قبرستان بر میگرد. و از فجایع این جهان باخبر می‌شوم، سپس با ظاهری آسوده در بستر امن گور خود دوباره به خواب می‌روم. »

نمایی از سگ اندلوسی

 « بونوئل سگ اندلسی را در 1928 ساخت که در واقع یک بیانیه سوررئالیستی به شمار می‌رود. بونوئل به همراه سالوادور دالی در این فیلم کاری نمونه عرضه کردند. خود بونوئل می‌گوید: فیلم که آماده شد نمی‌دانستیم که با آن چه کنیم. با اینکه جریان فیلم را از دوستان مون پارناس نشینم مخفی نگاه داشته بودم توسط یکی از دوستان مجله کایه دار به آراگون گفته شد. روز بعد آراگون و عده‌ایی دیگر فیلم را در یک استودیو دیدند سخت تحت تاثیر قرارگرفتند و بعد از دیدن آن گفتند که هر چه زودتر باید به این فیلم زندگی بخشید و آن را طی مراسمی ‌به نمایش گذاشت.
در اولین نمایش عمومی‌سگ اندلسی گل های سرسبد روشنفکران پاریسی را دعوت کرده بودیم که باید پول بلیط هم می‌دادند. بدیهی است که من خیلی عصبی بودم و موقع نمایش فیلم آخر سالن نشسته بودم. توی جیب هایم یک مشت قلوه سنگ ریخته بودم تا اگر تماشگران شلوغ کردند سنگبارانشان کنم. به قلوه سنگ‌ها نیازی پیدا نکردم. فیلم که به پایان رسید از آن پشت صدای کف زدن های ممتد را می‌شندیم و مهماتم را پنهانی به زمین ریختم. بعد از اولین نمایش پیروز مندانه سگ اندلسی یکی از سهامداران استودیویی 28 فیلم را به قیمت هزار دلار از من خرید، اما از آنجا که فیلم با استقبال زیادی روبرو شد و هشت ماه روی اکران ماند هر چند یک بار از او هزار دلار می‌رگفتم. چهل پنجاه نفری هم ازمن شکایت کردند، مثلا به کلانتری می‌رفتند و می‌گفتند: این فیلم خشن و بیشرمانه را توقیف کنید و این سرآغاز رشته طولانی دشنام‌ها و تهدیدهایی است که تا دم پیری مرا دنبال کرده است. دو زن باردار هم موقع تماشای فیلم سگ اندلسی سقط جنین کردند، با وجود این فیلم توقیف نشد.»

|+| نوشته شده در دوشنبه 9 مهر1386 ساعت توسط بابک رستمی|

هاستل اثری که زیر نظر مستیقم کوئنیتن تارانتینو ساخته شده است

سینمای وحشت پیش از آنکه به فضاهای تاریک و غمزده دوران گوتیگ مدیون باشد، وامدار داستانهای بزرگ و تاثیرگذاری همچون آثار جاودانه‌ برام استوکر و مری شلی است. از طرف دیگر سینمای اکسپرسیونیستی صامت آلمان بر این گونه سینما تاثیر شگرفی گذاشت و در تکمیل و تکامل سینمای وحشت نقش مهمی ایفا کرد. 

گونه وحشت، دارای زیرمجموعه های متنوعی است که از آن جمله می‌توان به موارد زیر اشاره کرد: فیلمهای آدم خواری، تسخیرشدن توسط عناصر شیطانی، فرانکنشتاین، ارواح، گوتیک، گورستانی، خانه های اشباح، هیولاها، فیلمهای وحشتناک روان شناختی، داستانهای شیطانی، قاتلین زنجیره ای، فیلمهای ماوراءالطبیعی.

 

Slash and Slasher

اسلش چیست؟ در فرهنگ پالپ در مقابلش چنین نوشته‌اند: شکاف، ضربه سریع، چاک لباس، برش، زجرکش کردن، چاک دادن، زخم زدن، بریده بریده کردن، تخفیف زیاد دادن. تارانتینو این خدایگان اسلشر می‌فرماید: "از نمایش مهو و تهوع‌آور شکنجه کردن لذت می‌برم. چون روح انسان را پاکیزه می‌گرداند." سخن کوئنتین مقدس به غایت ترسناک و دهشتناک است اگر به اعماق کلماتش پی‌ببریم.

اسلشر يکی از زيرمجموعه‌های فيلم‌های ترسناک (هارور) است كه حول و حوش قاتلين روانی می‌گردد كه اغلب ماسک به صورت دارند. یک قاتل با اعتماد به نفس كه به‌صورت تصادفی طعمه‌هايش را انتخاب و آنها را كاملن غيرحرفه‌ای می‌كشد. اسلشر با قتل یک دختر جوان تودل‌برو، هات‌پورن‌استارهای صکسی شروع می‌شود و با نجات يافتن دختر خنیاگر ديگری به پايان می‌رسد.

اسنف یک نوع اسلشر است که به صورت واقعی ساخته می‌شود. اسنف، اسلشر مستند است. ژانر وحشت دارای قابلیت فراوان برای ترکیب با ژانرهای دیگر است. که یکی از آنها گونه اروتیک، پرونو است که در ممزوج شدن با اسلشر معجونی بس خطرناک شکل خواهد گرفت. فیلم هاستل در همین رده قرار می گیرد. معجون اسلش‌پورن.

اسلشرهایی که اگر شما فراموش کنید تاریخ فراموش نخواهد کرد

جمعه‌ سيزدهم (Friday the 13th)
كارگردان:  شان كانينگام - (محصول 1980)
اسم قاتل: جيسون (Jason)
شعار فيلم: «شايد فقط يه بار ببينيدش، اما همون يه بار بس‌تونه!»
نمونه‌ای كاملا كلاسیک براي تعريف زيرژانر اسلشر كه هنوز يكي از شوك‌آورترين اين‌گونه فيلم‌ها به حساب می‌آيد. يك كمپ در كنار درياچه‌ای بعد از حدود 20سال بازگشایی می‌شود. در آن سال‌ها پسری به نام جيسون وورهيز در درياچه غرق شده بود و سال بعدش، قتل‌هایی در اين كمپ اتفاق افتاده بود. كشتار ديگری شروع مي‌شود.

هالووين (Halloween)
كارگردان:  جان كارپِنتِر ( محصول 1978)
اسم قاتل: قيافه (The Shape)
شعار فيلم: «بياييد وحشت رو جشن بگيريم!»
يكي از ترسناک‌ترين فيلم‌های وحشتناک نوجوانانه است.
يك قاتل روانی كه در كودکی مرتكب قتل شده، از تيمارستان فرار می‌كند و سراغ بچه‌هایی مي‌آيد كه فكر می‌كند هنوز او را به ياد می‌آورند.

جيغ (Scream)
كارگردان: وِس كريوِن (محصول 1996)
اسم قاتل: صدای توی تلفن (Phone Voice)
شعار فيلم: «نفس‌های آخرت رو بشمار!»
مشهورترين و يكي از بهترين اسلشرهاي متأخر بعد از دوران اوج اين فيلم‌ها در اواخر دهه70 و 80 است. يك قاتل ناشناس از طريق تلفن قربانيانش را تهديد می‌كند و آنها را مي‌كشد. قربانيان او همه از علاقه‌مندان فيلم‌های ترسناک هم هستند!

كابوسی در خيابان الم (A Nightmare on Elm Street) 
كارگردان: وِس كريوِن - (محصول 1984)
اسم قاتل: فردي (Freddy)
شعار فيلم: «خوابيدن می‌كشه!»
داستانش بين اسلشرها هم  غيرمتعارف است؛ قاتل در خواب سراغ قربانی‌هايش می‌آيد! چند دوست نوجوان، يك كابوس مشترک می‌بينند و كشته می‌شوند. يكي از دخترها می‌خواهد با نخوابيدن به كشتار پايان بدهد.

كشتار با اره‌ برقی در تگزاس  (The Texas Chain Saw Massacre)
كارگردان:  توب هوپر( محصول 1974)
اسم قاتل: صورت چرمی (Leatherface)
شعار فيلم: «قبل از ‌هالووين... قبل از جمعه‌ سيزدهم... قبل از جيغ... اره بود!»
در زمان خودش، به عنوان ترسناک‌ترين فيلم تاريخ سينما بعد از «جن‌گير» (1973) شناخته می‌شد و هنوز هم جزو عجيب و غريب‌ترين و وحشيانه‌ترين فيلم‌های اسلشر است. یک روانی به تمام معنا در یک عصر تابستاني می‌افتد به جان 5 رفيق كه برای گذراندن تعطيلات به خانه‌ قديمی پدربزرگ يکی از بچه‌ها آمده‌اند.

معروفترین اسلشرباز تاریخ سینما

کوئنتین تارانتینو، دیوانه عالم سینما یکی از عاشقان سینه چاک اسلشر است. شاید جهان یک روز صبح که از خواب بلند شد تیتر یک Cnn و press tv و bbc و fox news این باشد: کوئنتین تارانتینو فیلسماز معروف سینمای جهان که در سال ۱۹۹۵ با فیلم پالپ فیکشن برنده نخل طلای فستیوال کن شد و با فیلم‌های سبک اسلشر همچون سگدانی، بیل را بکش به شهرت جهانی دست پیدا کرد بر اساس گزارش محرمانه FBI پلیس فدرال ایلات متحده امریکا یک قاتل روانی است که تا به امروز بیش از ۶۶۶ نفر دختر و پسر جوان را به روش‌های قرون وسطایی سلاخی کرده است.

فرمانده کل اف‌بی‌آی که در کنگره در مقابل ریس جمهور امریکا و وزرا سخنرانی می‌کرد با ابراز تاسف از اینکه چرا آن روزها تارانتینو بدون هیچ گونه محدودیتی از فیلم‌های دهشتناک اسلشر پشتیبانی می‌کرد و در روی پوستر فیلم هاستل با افتخار تمام عبارت Quentin Tarantino presents را می‌نوشت به این فکر نیافتادیم که این پسر بچه شرور هالیوود یک قاتل روانی است. مارشال ایلاتی کالفرنیا از اینترپول درخواست کرد در دستگیری کوئنتین تارانتینو، تیم تحقیق ایالات متحده امریکا را یاری رسانند. به نقل از مقامات کاخ سفید کوئنتین تارانتینو در حال حاضر در خاورمیانه به سر می‌برد. منابع غیر رسمی خبر از حضور او در تهران پایتخت کشور ایران می‌دهند.

|+| نوشته شده در سه شنبه 3 مهر1386 ساعت توسط بابک رستمی|