تبليغاتX
سینما آنلاین
سینما آنلاین
آدرس وبلاگ :: تماس با مدير ::

نام فیلم : «گوست داگ - شیوه سامورایی» ( Ghost dog:the way of samurai )

کارگردان : Jim Jarmusch

نویسنده :Jim Jarmusch

محصول سال : ۱۹۹۹

بازیگران :                                                                   

Forest Whitaker       در نقش            Ghost Dog

John Tormey         در نقش          Louie

Cliff Gorman          در نقش         Sonny Valerio

Dennis Liu             در نقش          Chinese Restaurant Owner

Frank Minucci        در نقش          Big Angie

Richard Portnow       در نقش            Handsome Frank

Tricia Vessey         در نقش         Louise Vargo

 

                     

 

راه سامورايي در مرگ خلاصه مي شود، انديشه عميق درباره مرگ گريز ناپذير و ضروريست، هنگامي که جسم و روح در آرامش است بايد به انواع مرگ انديشيد. مرگ با شليک گلوله، ضربه شمشير، پرتاب نيزه، مرگ در ميان امواج خروشان، سوختن در ميان شعله هاي آتش، مرگ در اثر صاعقه، مدفون شدن در زير آوار سهمگين زلزله يا سقوط از صخره بلند، مرگ ناشي از بيماري يا مرگ ناشي از خودکشي در پي جان دادن باختن استاد...هر روز انسان بايد خود را مرده بي انگارد اين جوهره طريقت سامورايي ست...

                                            

جیم جارموش در «گوست داگ» سعی در به تصویر كشیدن مرام سامورایی را دارد. فیلم سیر عوالم متافیزیكی و مفهوم مرگ را برای مخاطب بازگو می‌كند و در زمره‌ی بهترین كارهای جارموش قرار می‌گیرد.

طنزی تلخ، نگاهی بدبینانه و در عین حال انسانی به زندگی از دیگر ویژگی‌های فیلم است كه باتم‌هایی چون از خود بیگانگی، تنهایی، عدم درك متقابل، مرگ و سفر و رهایی در هم آمیخته است.

گوست داگ به طور کلی سلوکی است برای دستیابی به زیستن با روش جنگجویان باستانی که سامورایی می نامیدنشان . این نکته را بسیار راحت می توان درک کرد در غرب یا به طور کلی در هرجای دیگر افراد جنگجو فقط برای جنگیدن تربیت می شوند اما سامورایی ها اغلب در کنار جنگاوری معلم نیز هستند و به کار تعلیم تربیت می پردازند .

 

                                   

ابتدای فیلم با یه تراولینگ بی نظیر شروع میشه که خیلی آروم مارو به داخل فیلم می بره این نما در واقع ازدید یکی از کبوتر های گوست داگ بیان می شود که با گذشتن از بخش های مختلف شهر ما را به محل زندگی او برده و داستان آغاز می شود ...

 

                    

 

گوست داگ در دنیای زیر زمینی گانگسترهای نیویورک، قوانین خاص خود را دارد. او در خدمت گانگستری است به نام لویی که زندگی‌اش را مدیون او می‌داند چرا که جان او را یک بار نجات داده است.

لویی به او می‌گوید که باید گانگستری را که با دختر رییس مافیا، وارگو رابطه دارد، از بین ببرد و هنگامی که گوست داگ این کار را می‌کند، لویی، تصمیم به نابودی او می‌گیرد. اما او هیچ چیز درباره زندگی منزوی و اسرارآمیز گوست داگ نمی‌داند و نمی‌تواند به راحتی او را پیدا کند. گوست داگ نیز بعد از این که پی به قصد لویی می‌برد، تصمیم می‌گیرد همه‌ اعضای مافیا را از بین ببرد.

 

                              

 

گوست داگ، شخصیت درون‌گرا و عارف مسلکی است که اصول زندگی‌اش را براساس فلسفه و رمزهای کتاب هاگا کیور که متنی کلاسیک و مربوط به قرن هجده ژاپن و زندگی سامورایی‌هاست، بنا کرده است.

او همانند سامورایی‌ها، انسان جوانمردی است، نارو نمی‌زند، خیانت نمی‌کند و به قول‌هایش پایبند است. به علاوه او برخلاف گانگسترهای دیگر، بیشتر در تنهایی و خلوت زندگی می‌کند و به جای ارتباط با آدم‌ها، زندگی با کبوترهای‌اش را ترجیح می‌دهد .

                       

گوست داگ، در خیابان‌های نیویورک با دختر کوچکی به نام پرلاین آشنا می‌شود که او نیز عاشق ادبیات است. پرلاین، داستان‌های فرانکشتین و باد در میان درختان بید را خوانده‌ است. گوست داگ نیز به او، کتاب راشومون و بعد‌ هاگا ‌کیور را هدیه می‌دهد. پرلاین تنها کسی است که گوست داگ را می‌فهمد و با او ارتباط برقرار می‌کند و احتمالا اوست که با آموختن مرام سامورایی بعد از مرگ گوست داگ، راه او را ادامه خواهد داد.

                  

 

اما نکته اصلی درباره گوست داگ، ایمان و اعتقادی است که به کارش دارد. به هرفیلم و هر کارگردانی باید باتوجه به ویژگی های خاص خودش نگاه کرد. پس به آدم کشی های گوست داگ هم نباید از زاویه اخلاقی نگاه کرد. دردنیای جیم جارموش گوست داگ مردی است که قواعدخاص خودش را دارد و یکی ازاین قاعده ها به سرانجام رساندن هرماموریتی است که به او سفارش داده میشود.

 

                              

 

برای یک سامورایی شیوه مرگ اهمیت بسیاری دارد. اوزندگی میکند تا بهتر بمیردو باور دارد که هرچه قدر بهتر زندگی کند، قشنگ ترخواهد مرد. اما درعوض گنگسترهای فیلم انسانهای حقیری اندکه به هرشکلی که هست می خواهند زنده بمانند. نکته مرکزی فیلم نیز  تفاوت این دو دنیاست؛ مرام احترام آمیزگوست داگ دربرابر زندگی حقیر گنگسترهای دوروبرش.

                          

ساختار روایتی فیلم به ظاهر خطی است، اما قطعات ادبی کوتاه و شاعرانه کتاب هاگا کيور که به صورت کپشن در لابلای تصاویر فیلم می‌آید و با صدای ويتکر و به‌صورت وویس اوور شنیده می‌شود، روایت اصلی را تکه تکه کرده است. استفاده از این روش، گوست داگ را به مکالمه عاشقانه‌ای با متن کتاب هاگا کیور و به‌طور کلی ادبیات تبدیل کرده است.

 

  

گوست داگ ترکیبی خلاقانه از شیوه زندگی گانگسترها و فرهنگ سامورایی‌هاست. به علاوه فیلمی است که ریشه در فرهنگ معاصر و رپ آمریکایی دارد. جارموش هنگام نوشتن فیلمنامه، مرتب به موسیقی ريزا (RZA) و گروه ووتنگ کلن (Wu-Tang Clan) گوش می‌داد و احساس می‌کرد بین ریتم و درون‌مایه موسیقی آنها و ریتم و شیوه زندگی گوست داگ، ارتباطی وجود دارد.

به همین دلیل تصمیم گرفت ساختن موسیقی این فیلم را به ريزا بسپارد. ریزا مشهور به پرينس رکيم، از مشهورترین خوانندگان موسیقی رپ و هيپ‌هاپ و رهبر گروه وو تنگ کلن است. ريزا برای فيلم بيل را بکش تارانتينو هم موسيقی ساخته و در فيلم گانگستر آمريکايی در کنار راسل کرو و دنزل واشنگتن بازی کرد.

                                      

|+| نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387 ساعت توسط بابک رستمی|

 کارگردان: Jim Jarmusch
فيلمنامه: Jim Jarmusch
ژانر: ماجراجويي ،  جنايي ،  درام ،  وسترن
محصول: 1995 USA ، Germany ، Japan
اهنگساز: Neil Young
بازيگران:
Johnny Depp     در نقش    William Blake
Crispin Glover     در نقش    Train Fireman
Richard Boes     در نقش    Man with Wrench
George Duckworth     در نقش    Man at End of Street
Robert Mitchum     در نقش    John Dickinson
Gabriel Byrne     در نقش    Charlie Dickinson
Gary Farmer     در نقش    Nobody

جیم جارموش در نقل قولي ميگويد: مرگ، تنها چيزي است كه يقيناً در زندگي وجود دارد، و در عين حال بزرگ‌ترين رازِ زندگي هم هست...


خلاصه فيلم :
ويليام بلک حسابداري است که از شهري ديگر وارد يک شهرک صنعتي ميشود او با ديکنسون رئيس يکي از کارخانه دارها مواجه ميشود و در اين حين و طي درگيريهايي که به وجود مي ايد ويليام بلک از شهر متواري ميشود و ديکنسون سه ادمکش را به دنبال او ميفرستد و...

  


نقد فيلم :
سفر به ماوراء خويشتن

فيلم مرد مرده روايتي است از غرب وحشي و امريکاي خشن به روايت جيم جارموش کارگردان  مستقل ساز امريکايي  که در اين فيلم گريزي ميزند به تاريخ امريکا و چگونه گي شکل گيري فرهنگ امريکايي که از همان ابتدا با ريخته شدن خون انسانهاي زيادي مواجه بوده و از سوي ديگر جيم جارموش در اين فيلم سفري را اغاز ميکند سفري به عمق درون وسفري به فرهنگ اصيل امريکايي و مسئله مرگ که در اين فيلم نقش اصلي را بازي ميکند .جيم جارموش در اين فيلم مرگهاي زيادي را به تصوير ميکشد از نظر او نوع مرگ و گذشت از اين جهان بسيار مهم است . اينکه کشته شوي و يا بکشي اينکه به عنوان يک واقعيت مرگ را قبول کني و يا نه از نظر کارگردان فيلم بسيار مهم است جارموش در نقل قولي ميگويد: مرگ، تنها چيزي است كه يقيناً در زندگي وجود دارد، و در عين حال بزرگ‌ترين رازِ زندگي هم هست...

   

جيم جارموش فرهنگ امريکا را خالص نميداند او با زبان سينما اعتراض ميکند به اينکه سفيد پوستان مهاجر پا را به سرزميني به نام امريکا ميگزارند و صاحبان اصلي انرا که بوميان سرخپوست هستند را تا با وحشي گريهاي خود کشتند و اموال انها را و مهم ترين قضيه فرهنگ امريکاي اصيل را به تاراج بردند .
شخصيت کارخانه دار شهرک صنعتي ديکسون نمادي از همين سفيد پوستان وحشي و شخصيت "هيچکس "که يک سرخپوست است نمادي از فرهنگ و عرفان سرخپوستي است در واقع شخصيت ويليام بلک از اينهمه وحشي گري و از شخصيت خود فرار ميکند و با هيچکس سفري را اغاز ميکند به سوي سعادت و زندگي عاري از خشونت سفري به سوي مرگ و مرگي که زيباست. او از تاريکي ها فرار ميکند به سوي سرزمين مقدسي به نام سرزمين آب ها. هيچکس به او قول ميدهد که او را به انجا ببرد و لازمه اين کار اين است که ويليام بلک خالص بشود در صحنه اي ويليام بلک از خواب برميخيزد و چهره خود را به مانند شمايل سرخپوستان مشاهده ميکند و اين به اين مفهوم است که او در حال پاک شدن است .

    

غرب وحشي به قدري الوده و سياه است که هيچ رنگ ديگري نيست انسانها يا سياه هستند و يا سفيد و در اين بين حد وسطي وجود ندارد حالا سفيد پوستان نژاد پرست رنگ خود را با رنگ سياه عوض کرده اند و سرخپوستان شخصيت هاي سفيد داستان هستند .واين نماد بسيار زيبا وقتي قشنگ تر ميشود که فيلم مرد مرده را به صورت سياه و سفيد مشاهده کرد.بله فيلم مرد مرده به طريقه سياه و سفيد براي بيننده پخش ميشود و به نظر من اين فضا سازي و نمايش دورنگ سياه و سفيد درون مايه فيلم را به يک بلوغ واقعي ميرساند.صحنه پردازي هاي فيلم به شکل شگفت انگيزي تاريخ امريکا را روايت ميکند از همان سکانس هاي اوليه فيلم که ويليام بلک در شهر صنعتي قدم ميزند و از کنار کارخانه ها عبور ميکند و حرکت قطار که خود قطار نمادي است از زندگي شهري يک قول اهنين که حرکت ميکند و حرکت چرخها به روي ريل نمادي است از حرکت و چرخش انسان به سوي زندگي مدرن و شهري و جالب تر اينکه وقتي بلک از شهر فرار ميکند سوار بر يک اسب ميشود و در واقع با نماد اسب که نشانه زندگي عاري از مدرنيته است به سوي سنت گرايي حرکت ميکند و از دهکده هاي سرخ پوستي  عبور ميکند که نماد تاريخ اوليه امريکاست و اين يک فلاش بک است که تمدن امريکايي و تاريخ امريکا به صورت معکوس نمايش داده ميشود.

ويليام بلک حالا در کنار شخصيت سرخپوست "هيچکس "به عرفان نزديک ميشود .او حالا وقتي مرگ حيوانات را ميبيند ناراحت ميشود و با انها همزاد پنداري ميکند درست مثل فلسفه هاي شرق و از سويي ديگر امريکا همچنان وحشي تر ميشود .و اين در فيلم هم در قالب صحنه اي که سه ادمکش که به دنبال ويليام بلک هستند به خاطر پول به همديگر رحم نميکنند و يکديگر را ميکشند جالب است که يکي از اين ادمکشها بعد از کشتن ديگري شروع به خوردن آن ميکند و اين اخرين نماد از سفيد پوستان مهاجر است که جارموش آن را در قالب يک حيوان وحشي و يک ادمخوار نمايش ميدهد و اين آدم خواري از زمان غرب وحشي تا به حال وجود داشته و خواهد داشت.

   

نماهاي داخلِ كوپه‌ تأكيد بر قامت و قيافة آدم‌هايي است كه لبخند خشونت‌باري بر لب دارند. آن‌ها هر چند لحظه تفنگ‌هاي‌شان را از پنجرة واگن‌ها بيرون مي‌برند و به‌سويِ هر جنبده‌اي شليك مي‌كنند. با همين چند نمايِ افتتاحيه، يورشِ سفيدپوستانِ مهاجم به قلبِ سرزمينِ بوميانِ سرخ‌پوست به‌طرزي موجز و در عين حال دقيق نشان داده مي‌شود. سفر ويليام بلک تا جايي ادامه پيدا ميکند که او به سرزمين "اينه اب ها"ميرسد اهالي دهکده ويليام بلک را سوار بر قايق ميکنند و نه جسم بي جان او را بلکه روح ويليام بلک را به سوي سرچشمه زندگي رهسپار ميکنند حالا ويليام بلک سفر جديدي را به سوي ماوراء اغاز ميکند و سفري که شايد به سرزميني ختم شود که انسانهايش نه سياه هستند نه سفيد بلكه انسانهايي سبز رنگ از نوع ارامش و دوستي انسانهايي اصيل به سرخي رنگ خورشيد ...

موسيقي فيلم هم موسيقي نام اشناي امريکايي و با استفاده از گيتار الکتريکي و با ريفهاي خشن گيتار دنبال ميشود و بهترين موسيقي که ميتوان براي نشان دادن اعماق انسان و خشونت درون به کار برد موسيقي راک و متال است. Neil Young که از بزرگان موسيقي راک به شمار مي ايد به عنوان اهنگ ساز مرد مرده ميگويد: آن ماشين غول پيكري كه بي‌مهار به حرکت درآمده بود، به نظرش غيرقابل کنترل مي‌آمد؛ گويي هيچ نيرويي نمي‌توانست مانعِ حركتش شود. قطع و وصلِ آكوردِ گيتارِ برقي با تغيير و قطعِ نماها بر اين موضوعِ غيرمتعارف دلالت مي‌كند.يانگ با جيم جارموش براى ساخت موسيقى فيلم «مرد مرده» همكارى داشته و نتيجه همكارى اين دو پديده عالم موسيقى و سينما به خلق آثارى منجر شد كه هم تصاوير و هم موسيقى منحصر به فردى داشت. بداهه نوازى هاى يانگ بر روى تصاوير جارموش خاطره اى براى بيننده فيلم به جا مى گذارد كه اگر فقط به موسيقى اين فيلم گوش كند ناخودآگاه به ياد تصاوير فيلم مى افتد.

|+| نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387 ساعت توسط بابک رستمی|