تبليغاتX
سینما آنلاین
سینما آنلاین
آدرس وبلاگ :: تماس با مدير ::


نام فیلم : 21 گرم

 به کارگرداني:  Alejandro González Iñárritu

بازیگران :
Sean Penn        در نقش        Paul Rivers
Naomi Watts     در نقش     Cristina Peck
Danny Huston    در نقش    Michael
Carly Nahon      در نقش       Cathy

بعضی فیلم‌ها ذهنت رو درگیر می‌کنه، بعضی دیگه احساست رو. ولی یه سری فیلم ها هستن که بعد از تماشاشون هم ذهنت مشغوله و هم احساست.۲۱ گرم از اون دسته است...

 

پل ریورز در بستر مرگ می گوید:
ما چند بار زندگی می کنیم؟
 چند بار می میریم؟
می گن وقتی انسان میمیره، درست 21 گرم از وزنش کم میشه؛
 این 21 گرم چه رمزی در خودش داره؟
چه چیزی رها میشه؟
کی باید به لحظه رهایی برسیم؟
 چه بخشی از ما با اون میره؟
 چه چیزی باقی می مونه؟
21 گرم، وزن چند تا سکه پنج سنتی؛
 وزن یک گنجشک مگس خواره؛
 یا یک تکه شکلات.
اصلا وزن 21 گرم چقدره؟؟؟

 

 

جک جردن(بنیتسیو دل تورو)، مردی که در گذشته خلافکار بوده و حالا پس از بازپروری، یک مسیحی معتقد و مومن است، در تصادف ناگهانی ماشین، باعث مرگ یک پدر و دو دختر کوچک میشود و از صحنه تصادف میگریزد. مرد دچار مرگ مغزی میشود و همسرش کریستینا ( نیامی واتس ) میپذیرد که قلب او را به بیماری که نیاز به پیوند دارد، اهدا کنند. قلب در سینه پل (شان پن) جای می گیرد که با همسرش مری، روابط آشفته ای دارد. جک با احساس گناه ناشی از تصادف، خود را به پلیس معرفی میکند و مدتی زندانی میشود. پل سعی میکند خانواده کسی که قلب اش را به او داده، بیابد و پس از یافتن کریستینا، به او علاقه مند میشود. جک پس از آزادی از زندان بواسطه تلاش و وکیل گرفتن همسرش، باز دچار عذاب وجدان است. کریستینا هم نمی تواند مسبب مرگ شوهر و دخترانش را ببخشد. پل در میانه رابطه با کریستینا، میپذیرد که با او همراه شود تا جک جردن را به قصد انتقام بکشد. آنها جک را در حالی پیدا میکنند که در کارخانه ای دور افتاده کار و در متلی پرت زندگی میکند تا به این طریق، خودش را مجازات کند. درگیری با جک، به گلوله خوردن خود پل منجر می شود و جک به پلیس می گوید به او شلیک کرده تا شاید بتواند مجازات شود و از رنج گناه، رهایی پیدا کند. اما پلیس شواهد را کافی نمیداند و او را آزاد میکند. پل میمیرد، کریستینا در میابد که از او باردار است و جک، نزد خانواده اش باز میگردد.

قطعات پراکنده داستان، بدون هیچ نوع ترتیبی، بخش های مختلف فیلم را تشکیل میدهند...

 

این فیلم حکایت سرنوشت چند انسان است که در اثر یک حادثه رانندگی به هم پیوند میخورد. آلاخاندرو گونزالس ایناریتو در این فیلم نیز مانند کارهای دیگرش، با نوع روایت اپیزودیک که از یک حادثه ارائه میدهد، نوع و زاویه دید و احساس منحصربفردی را از یک حادثه برای ما به ارمغان میآورد. عمر انسانها، هر لحظه اش پر است از اتفاقات مختلف. به نوعی میتوان گفت تکرر و پیوند پی درپی حوادث، حیات مارا تشکیل میدهد که بر اثر روزمرگی و عادی شدن، نوعی جریان خطی را در اذهان ما پدید می آورد که انسانها در یک کلام به آن زندگی می گویند. ایناریتو در این فیلم برش هایی از چند زندگی را انتخاب کرده و با برجسته کردن ودر کنارهم گذاشتن آنها و نظم خاصی که به آن تزریق کرده، اثری خلق کرده است که منحصربفرد است.

رخداد مرگ برخلاف آنچه در اذهان عموم است، بیشتر برای بازماندگان است تا خود متوفی. متوفی که سرگذشتش فعلا برای ما نامعلوم است ولی آنچه می دانیم این است که مرگ متوفی مانند عبوری می ماند ولی، این عبور و این نبودنش در دنیا، اثر و بازتاب سنگین تر اش بر روی قلب بازماندگان تا زمان مرگشان سنگینی می کند. ایناریتو در فیلم اش 21 گرم، همین مسئله را به پیش میکشد و به نوعی در صدد این است که فاجعه را توزین کند و وزن اش را بدست آورد.

           

 واژه ۲۱ گرم دقیقا به مفهوم مرگ اشاره دارد زیرا طبق تحقیقات یک دانشمند اروپایی در قرن ۱۸ انسان وقتی می‌میرد ۲۱ گرم از وزنش کاسته می‌شود.فیلم به معنی و مفهوم این وزن اندک میپردازد. (نام فیلم ۲۱ گرم و همچنین جملات پایانی پل ( شان پن ) ناشی از تحقیقات یک پزشک آمریکایی (تقریبا در سال ۱۹۱۰) می‌باشد . این پزشک وزن بیماری که در آستانهٔ مرگ قرار داشت را بوسیلهٔ ترازویی دقیقی اندازه گیری کرد و بلافاصله بعد از مرگ وی نیز وزن او را اندازه گرفت و متوجه شد بعد از مرگ دقیقا ۲۱ گرم از وزن بیمار کم شده‌است . که از آن این موضوع به یک باور جمعی تبدیل شده بود که این ۲۱ گرم وزن روح انسان می‌باشد که پس از مرگ از جسم رها می‌شود. ایناریتو از این مبحث علمی و از آن مبحث نظری مبنی بر مرگ بازماندگان، دست مایه ای فراهم کرده است برای ساختن فیلم 21 گرم. در فیلم 21 گرم، با نوع ساختاری که از مرگ ارئه می دهد، به روایتی دست پیدا کرده که سنگینی داستان و یا بهتر است بگوییم سنگینی مرگ را بر روی سینه تماشاگر بخوبی منتقل می¬کند. ایناریتو در این فیلم بدنبال این مطلب است که تراژدی را بخوبی برجسته کند، ولی این برجستگی برخلاف دیگر کارگردانان رویکرد اش به روی بازماندگان است تا خود متوفی. در این فیلم بخوبی مشاهده می کنیم که وزن یک حادثه، چگونه زندگی بازماندگان را متلاشی میکند.

خط سیر فیلم بر تقدیر و سرنوشت استوار است و تاثیر این تقدیر را در زندگی انسان ها نشان می دهد ، تاثیری گریز ناپذیر و مطلق به طوری که در میان فیلم این سرنوشت محتوم احساس خفگی را به بیننده القا می کند . اما در بعضی از صحنه همین تقدیر مورد تشکیک قرار گرفته و از سوی اختیار انسان تهدید می گردد . مانند سکانسی که پل تفنگش را به سمت قاتل نشانه می رود و حتی شلیک هم می کند ، اما با اراده ی خود گلوله ها را به قاتل نمی زند بلکه به کنار او برخورد می کند . این نوع جدل میان جبر و اختیار همواره با انسان بوده و موضوع به روز و همیشگی مورد توجه فلاسفه بوده است .

بعضی سکانس های فیلم واقعا تکان دهنده است،مثل جایی که کریس( نیامی واتس) بعد از گفتگو با پسری که شاهد تصادف بوده، حیران و سرگردان مثل کسی که مسخ شده داره توی خیابون قدم میزنه و سرانجام کنار چهارراه روی سکوی پیاده رو می‌شینه و با نگاهی که اشک مبهمش کرده به روبه‌رو خیره می‌شه. حرکت دوربین روی دست که دایماً کریس رو تعقیب می‌کنه، ازش پیش می‌افته و وسط میدون دورش یه چرخش کامل انجام می‌ده و همراهی موزیکی که با یک آکاردیون نواخته می‌شه، تاثیر فوق العاده ای می‌ذاره  یا جایی که جک ( بنیتسیو دل تورو ) توی اون متل خارج شهر و در حال مستی، کارد گداخته‌ای رو روی پوست ساعدش فشار می‌ده و به شیوهٔ مومنانهٔ شخصیش خودش رو مکافات می‌کنه، جوری که بوی گوشت و پوست سوخته از صفحهٔ TV بیرون می‌زنه و به مشامت می‌رسه.

              

استخر خالي در صحنه پاياني فيلم نمايانگر پوچي و به بن بست رسيدن شخصيت ها است، درست بر خلاف جمله اي كه بارها در طول فيلم گفته ميشود: زندگي ادامه دارد.

در سکانس پایانی فیلم، پل ریورز (شان پن) در بستر مرگ است، به اطرافش نگاه میکند و خاطراتی را بیاد می آورد و همین حین جملاتی را نیز ادا می کند. این جملات با فلاش بک همراه است و به نوعی تاثیر دوگانه دارد. هم خاطرات گذشته پل از جلو چشمانش عبور میکند و هم تماشاگر را در اعماق خاطراتش غرق میکند. خاطراتی که در حین این دوساعتی که به تماشای فیلم نشسته در ذهنش رسوب کرده و اینک با گفتارهای پل ریورز، از جلو چشمانمان دور نمی شود. ایناریتو با ترفندی جالب این کار را انجام میدهد، این فلاش بک ها، صحنه هایی از سکانس های مختلف فیلم است که دوباره تکرار میشود ولی تفاوت اش این است که از یک زاویه دیگر و با دوربین دیگری فیلمبرداری شده. تصاویر این زاویه جدید دوربین، سکانس پایانی فیلم 21 گرم را برای همیشه در ذهن جاودانه می کند.

با پایان فیلم روی صفحه سیاه نوشته میشود «به ماریا الادیا: پس آنگاه که محصول خراب شده سوزانده شد، مزرعه آفتابگردان دوباره سبز شد.» وقتی بدانیم الخاندرو گونزالز اینیاریتو (کارگردان فیلم) و همسرش ماریا الادیا گونزالز پسرشان را تنها دو روز پس از تولدش از دست دادند فیلم برایمان معنا و مفهوم دیگری نیز خواهد داشت...

بابک رستمی - امیدیه

|+| نوشته شده در شنبه 11 آبان1387 ساعت توسط بابک رستمی|