در مطلبی که براتون گذاشتم به نقد و بررسی لوئیس بونوئل و همچنین برخی مبانی نظری سورئالیسم میپردازم که به نوعی مقدمه ای هم میشه برای پست های بعدیم که می خوام دو شاهکار سورئالیستی تاریخ سینما رو تشریح کنم. سگ اندلوسی ساخته لوئیس بونوئل و مخمل آبی دیوید لینچ ...
لوییس بونوئل در فوریه سال 1900 در کالاندا اسپانیا متولد شد. در خانواده ایی نیمه روشنفکر و مرفه رشد کرد. بعد از این در و آن در زدن سرانجام پس از اینکه فیلم « مرگ خسته» اثر ماندگار فریتس لانگ را دید تصمیم گرفت به کار سینما بپردازد.
در سال 1922 با آندره برتون و لویی آراگون و چند تن دیگر از روشنفکران فرانسوی در پاریس مبانی مکتب سورئالیسم را بنیاد گذاشت. چندین فیلم ساخت و با ساخت « سگ اندلسی» به شهرتی بزرگ در مکتب سورئالیسم رسید. این فیلم بونوئل وارد حوزه دیگری از دنیای سینما کرد.
بونوئل نزدیک به نیم قرن با اثار سینمایی خود سعی کرد« نادیده ها» را به نمایش بگذارد. لحظات سرشار از شعر در آثارش مشهود است.
در بخشی از کتابش با عنوان با آخرین نفسهایم : آخرین حسرتم این است که نمیدانم پس از من چه پیش خواهد آمد. دور افتادن از این دنیای پر تلاطم مثل ناتمام گذاشتن یک سریال پرحادثه است. گمان میکنم در گذشته که تحولات دنیا کندتر بود، کنجکاوی آدمها هم دربارهی دنیای بعد از مرگشان کمتر بود. باید اعتراف کنم که یک آرزو برایم باقی مانده است: خیلی دلم میخواهد وقتی که مردم، هر ده سال یکبار از میان مردهها بیرون بیایم، خودم را به یک کیوسک برسانم و باوجود تنفری که از رسانههای جمعی دارم چند تا روزنامه بخرم، این آخرین آرزوی من است: روزنامهها را زیر بغل میزنم، بعد کورمال کورمال به قبرستان بر میگرد. و از فجایع این جهان باخبر میشوم، سپس با ظاهری آسوده در بستر امن گور خود دوباره به خواب میروم. »
« بونوئل سگ اندلسی را در 1928 ساخت که در واقع یک بیانیه سوررئالیستی به شمار میرود. بونوئل به همراه سالوادور دالی در این فیلم کاری نمونه عرضه کردند. خود بونوئل میگوید: فیلم که آماده شد نمیدانستیم که با آن چه کنیم. با اینکه جریان فیلم را از دوستان مون پارناس نشینم مخفی نگاه داشته بودم توسط یکی از دوستان مجله کایه دار به آراگون گفته شد. روز بعد آراگون و عدهایی دیگر فیلم را در یک استودیو دیدند سخت تحت تاثیر قرارگرفتند و بعد از دیدن آن گفتند که هر چه زودتر باید به این فیلم زندگی بخشید و آن را طی مراسمی به نمایش گذاشت.
در اولین نمایش عمومیسگ اندلسی گل های سرسبد روشنفکران پاریسی را دعوت کرده بودیم که باید پول بلیط هم میدادند. بدیهی است که من خیلی عصبی بودم و موقع نمایش فیلم آخر سالن نشسته بودم. توی جیب هایم یک مشت قلوه سنگ ریخته بودم تا اگر تماشگران شلوغ کردند سنگبارانشان کنم. به قلوه سنگها نیازی پیدا نکردم. فیلم که به پایان رسید از آن پشت صدای کف زدن های ممتد را میشندیم و مهماتم را پنهانی به زمین ریختم. بعد از اولین نمایش پیروز مندانه سگ اندلسی یکی از سهامداران استودیویی 28 فیلم را به قیمت هزار دلار از من خرید، اما از آنجا که فیلم با استقبال زیادی روبرو شد و هشت ماه روی اکران ماند هر چند یک بار از او هزار دلار میرگفتم. چهل پنجاه نفری هم ازمن شکایت کردند، مثلا به کلانتری میرفتند و میگفتند: این فیلم خشن و بیشرمانه را توقیف کنید و این سرآغاز رشته طولانی دشنامها و تهدیدهایی است که تا دم پیری مرا دنبال کرده است. دو زن باردار هم موقع تماشای فیلم سگ اندلسی سقط جنین کردند، با وجود این فیلم توقیف نشد.»
|+| نوشته شده در دوشنبه 9 مهر1386 ساعت توسط بابک|

