David Lynch

ديويد لينچ کارگردان صاحب سبک و شهير آمريکايي، از جمله کارگردان هاي مطرح در سينماي افسار گسيخته و رو به زوال فعلي هاليوود محسوب مي شود. لينچ در 20 ژانويه 1946 در ميسولا ، ايالت مونتاناي آمريکا متولد مي شود . کارگرداني که در کنار افرادي چون هال هارتلي، جيم جارموش، کوئينتين تارانتينو، جوئل کوئن و ...در زمره کارگردان هاي مستقل سينماي آمريکا طبقه بندي مي شود. البته خود لينچ همچون ساير افراد نامبرده هيچگاه مايل نبود نامش در چنين ليستي قرار بگيرد. چون آن را تنها سياستي هاليوودي جهت جلب تماشاگر و فروش فيلم مي داند.
«حالات جذاب و فریبنده ای وجود دارند ، تاریکی بی نهایت و اتاق های بی شماری برای رویا ، این ها معما هستند و افرادی هم وجود دارند که در خطر و گرفتاری هستند .» دیوید لينچ
در بررسي آثار لينچ بايد به شناختي حداقل از فرم، سبک و اجرا رسيد.آثار وي از ديدگاه سبک شناسي به دسته آثار پست مدرن و سورئال تعلق دارند. آثاري که ذهن بيننده را پيشاپيش به سمت لوئيس بونوئل در سينما و سالوادور دالي و رنه مگريت در نقاشي مي کشاند. تلفيق طنز و نگاهي بدبينانه به محيط اطرافش خاطره فراموش نشدني شاهکار هاي لوئيس بونوئل را در ياد انسان زنده مي سازد. هر چند خودش مي گويد فيلم هاي زيادي از بونوئل نديده است و چيز کمي از سورئاليسم مي داند اما لينچ تلخ انديش نيز نمي تواند منکر سورئاليسم نهفته در آثارش شود. کارگرداني که ديوانه وار عاشق استنلي کوبريک آخرين پيامبر سينما و نيز بيلي وايلدر فقيد بود .
« حرکت آرام و خونسردانه ی دوربین از نمایی واقعی به سمت نمایی ناراحت کننده و اغراق آمیز که به زیر پوست آدم می خزد ؛ حرکت دوربین کسی نیست بجز دیوید لینچ .»
فيلم هاي لينچ از لحاظ بصري به جهت آشنايي او با دو مقوله نقاشي و انيميشن و اينکه هنر و علاقه اصلي او اين دو مورد مي باشند، سرشار از صحنه هاي گرافيکي، جلوه هاي تصويري و رنگي مي باشند. از عالي ترين نمونه هاي انيميشن ساخت در آثار وي فيلم هاي "شش شخص بيمار مي شوند"، "داستان پسربچه"و "دامبلد" هستند. ميزانسن هاي بسيار قوي در آثاري چون "داستان استريت" و "شاهراه گمشده" همراه با استفاده بسيار مناسب از موسيقي تعليق آور (در تمامي آثار) و نيز کاربرد بجا و عالي از استيدي کم و همراه شدن آن با تکنيک فيلمبرداري آبژه يا P.O.V. (در تمامي آثار) و نهايتا همراه شدن اين موارد با کارگرداني بسيار قوي، آثار لينچ را از لحاظ فرم اجرايي در سطح مطلوبي قرار مي دهد .
اما شايد مهمترين نکته در بين تمامي خصلت ها و تکنيک هاي کاري يک هنرمند ايده، انديشه و فکر اثر وي باشد . لينچ در فيلم هايش دنياي را به تصوير مي کشد که آميزه اي است ناآرام از معصوميت و تباهي، زيبايي و انحطاط، عشق و نفرت و چشم انداز هاي تيره و تار، که چندان قابل توضيح نيستند. گريز و فرار وي از قدرت و عوامل آن و نيز سيستم هاي منفعل کننده بشري و هراس و گريز آدم هاي فيلم هايش از اين سيستم ها همواره نکته اي اساسي در آثار وي مي باشد. دست و پاي انسان معاصر به واسطه ي سيستم هايي خود ساخته از او بسته و منفعل است و همگي اين مسائل ياد آور جملات معروف فريدريش ويلهلم نيچه بزرگمرد تاريخ انديشه در کتاب غروب بتهاست که مي گويد : "اگر انسان براي چراي زندگي خود دليلي بياورد کم و بيش به هر چگونه اي مي سازد. " و يا در جايي ديگر : "من از همه ي سيستم سازان گريزانم و از آنان روي گردان .سيستم سازي خلاف درست کرداريست."
از نگاه ديگر و بررسي آثار وي از منظر سبک شناسي قدم به حيطه ي سورئاليسم و پست مدرنيسم مي گذاريم . علاوه بر اين دو مورد، هنر روانشناسي در فيلم هاي وي نمود روشني دارند. شايد فلسفه وجودي سينماي لينچ اين گفته او باشد : " روانشناسي رمز و راز را از بين مي برد و کيفيات جادويي ذهن را ويران مي سازد . با روانشناسي ذهن انسان را طبقه بندي مي کنند و به تعاريف مشخصي دست مي زنند. راز و قدرت ذهني با روانشناسي از دست مي رود و امکان تجربه و جستجوي قلمرو بي پايان در اين قلمرو بي انتها از دست مي رود."
حال قدم به اصلي ترين و برجسته ترين تکنيک کارگرداني ديويد لينچ مي شويم و آن چيزي نيست جز : شکست هاي زماني پي در پي در پس واقيت و رويا. در واقع لينچ با تقسيم فيلم خود به دو بخش يعني : 1. رويا، توهم يا خواب و 2. واقعيت و بخش کردن هر بخش به چندين پاره و نهايتا درآميزي تکه ها بصورت منطقي و گاها غير منطقي اثري کاملا گيج کننده ارائه مي دهد که شايد با يک يا دو بار ديدن مشکل مفهومي و داستاني بيننده را برطرف نکند.
افسردگي انسان ها و بخصوص زنان ، جنون، ساديسم، سکس، خشونت، ذهن بيمار و توهم زا، نااميدي، عشق و ترس همگي در شخصيت هاي انساني لينچ ديده مي شوند . شخصيت هايي بظاهر آرام که در شهر و محيطي آرام تر و صميمانه تر از هر شهر ديگري در دنيا در کنار هم زندگي مي کنند. اما آنچه در دل اين شهر مي گذرد بسيار دردناکتر و دهشتناکتر از آن است که قابل تصور براي هر کسي باشد حتي براي همان ساکنان آن شهر آرام.
تاثير انديشه هاي زيگموند فرويد و فريدريش ويلهلم نيچه دو روانکاو و انديشمند بزرگ تاريخ بشري بر آثار لينچ نيز به روشني ديده مي شوند. بررسي خودآگاه و ناخودآگاه، تاثير ايندو برهم، تفکيک شدن و يکي شدن ايندو، جنون ذهن بشري، گريز انسان از واقعيت، گرفتاري در چنگال سيستم ها، قدرت ها و عوامل آن ها نمونه هايي عالي در آثار وي هستند. نمونه هايي که در فيلم هايي چون "پرسونا"(اينگمار برگمن)، "باشگاه مشتزني"(ديويد فينچر)، "سگ آندولسي"(لوئيس بونوئل) و ...به وضوح ديده مي شوند.
فیلم شناسی :
|+| نوشته شده در یکشنبه 22 مهر1386 ساعت توسط بابک رستمی|
