حرف آخررا همین اول بزنم ... آخرین فیلم کوئنتین تارانتینو را دیدم , فیلم واقعا مزخرفي بود . و اما چرا ؟
شايد قبل از ديدن اين فيلم هرگز ترغيب به نوشتن اين پست نمي شدم اما...
حرف آخرم پستم را هم اينجا بزنم كه تارانتینو هم یک کارگردان هالیوودیست که صرفا برای سرگرمی فیلم می سازد و موفق هم هست اما آن اسطوره ايي که از آن ساخته اند نیست.

تارانتینو فیلمسازی است كه محبوبیت فراواني پیداکرده است . منظورم اقبال در گیشه نیست ,بلکه خیل عظیمی از سینما دوستان وفیلم بازها است که باعث شده اند ,تارانتینو شهرتی هم پایه وهم سنگ ستارگان سینمایی بيابد ,کافی است سری به اینترنت بزنید ونگاهی به کلوپ و انجمن های بی شمار طرف دارانش بیندازید تا متوجه شوید منظورم چیست , از او پرسونایی ساخته اند که احساس می کنم تارانتینو خود نیز اسیر آن شده است .
تارنتينو در سال 1991 با فيلم سگ هاي انباري به شهرت رسيد. ديالوگ هاي طنز آميز و هوشمندانه او در اين فيلم مثل بقيه ي آثارش سرشار می باشد. اما اساسا فيلم تماشاگر را خسته ميكند. تقريبا 60 درصد فيلم در انباري كه محل قرار افراد باند است مي گذرد و ما فقط شاهد ديالوگ هاي تند بازيگران هستيم. روند فيلم نسبتا كند پيش مي رود و احتمالا علت شلخته تدوين شدن فيلم هم اين بوده كه كمتر تماشاگر خسته شود. فيلم گرچه بد نيست اما طرفداران سينه چاك تارانتينو بعضا دوست دارند آن را در حد يك شاهكار نشان دهند. موسيقي فيلم مثل همه ي فيلم هاي تارانتينو جذابیت دارد.

قصه های عامه پسند چند داستان را که به نوعی با یکدیگر در ارتباط بودند با هم روایت می کرد. نوع شخصیت پردازی ، نوع روایت ، دیالوگ های به کار رفته و حتی خشونت افراطی موجود در فیلم بسیار تازه و نو بود و این تازگی برای تماشاگر بسیار جذاب جلوه می کرد. این فیلم در جشنواره کن 1994 به نمایش در آمد و در کمال تعجب رقبای مطرحی چون فیلم زندگی ساخته ژانگ ییمو و فیلم قرمز ( The Red ) ساخته کریشتف کیشلوفسکی ( Krzysztof Kieslowske ) را پشت سر گذاشت و نخل طلای بهترین فیلم را نصیب خود کرد.
شخصا قصه های عامه پسند اورابسیار دوست دارم ,این فیلم انقلابی به تمام معنی در نگرش به سینما ومشخصا دکوپاژ به وجود آورد و سرشار از ظرافت و پیچیدگی هايي است كه آثار جاودان هنری چندین لایه دارند ومخاطبان متفاوت را جذب می کنند . لزومی به تکرارمکررات نیست ,پیشتر وبهتر درباره این فیلم نوشته اند و اگر تارانتینو تنها قصه های عامه پسند را کارگردانی کرده بود برای ماندن نام اش در تاریخ سینما کافی بود .

در مورد جكي براون بايد گفت ضعيفترين كار تارانتينو تا به امروز بوده. فيلم به طور واضح خسته كننده است.بازي پم گرير چنگي به دل نمي زند . پم گرير قرار است ياد آور زن هاي قوي در فيلم هاي دهه ي هفتاد آمريكا باشد. خوب شايدم باشد اما براي كسي كه درآن دهه نبوده ديدن آن چندان جذاب نيست. فيلم يك اقتباس است از يكي از كتاب هاي المور لئونارد كه به نحوی مرشد تارانتينو هم هست. كتابي به اسم مشت عجيب. نویسنده ای که تارانتینو روح فیلم هایش را از نوشته های او قرض کرده است و موتیف های نوشته های او عینا در تمام فیلم هایش تکرار می شوند(بجز بیل را بکش). موسيقي فيلم شايد تنها نقطه ي اتكای آن باشد چون خيلي خوب انتخاب شده است . بازي ها همان طوري كه گفته شد اكثرا نااميد كننده است. رابرت دنيرو چندان جالب نيست و ساموئل ال جكسون هم همين طور. سرعت شروع ماجرا ها خيلي كند است و بايد مدت زيادي را صبر كنيم تا يک اتفاق جالب (چيزي كه از تارانتينو انتظار مي رود) بيفتد.

و اما بيل را بكش كه برخلاف ديگر فيلم هاي تارنتينو يك شخصيت اول ثابت دارد كه فقط و فقط به طرز وحشيانه اي قصد گرفتن انتقام دارد. نوع كارگرداني پيشرفت محسوسي نسبت به جكي براون دارد مخصوصا صحنه ي آشپزخانه و آمدن دختر كوچولو در اول فيلم كه كاملا ما را شوكه مي كند و به خودمان ميگویيم خداي من تارانتينو چه كرده! اما حتي اين صحنه ها هم عادي مي شوند.چقدر اكشن ببينيم؟ چقدر خون ببينيم؟ دیدن این همه خشونت هم پس از مدتي جذابيت خود را از دست ميدهد . فرض كنيم تارانتينو قصد دارد تعلق خاطرش را به سينماي هنگ كنگ كه در زماني كه در ويديو كلوپ كار مي كرده طرفدارش بوده است ابراز كند اما آخر چرا بايد ديدن دست هايي كه بريده ميشوند و كله هايي كه قطع ميشوند و خون هایی که فواره مي زنند براي ما جذاب باشد؟ به نظرم اين ها شايد براي به رخ كشيدن تكنيك كارگرداني اش بوده چون اين خون ها و يا كارتوني شدن در بعضي سكانس ها هيچ رويكرد مثبتي در فيلم نداشته و فقط شايد طرفداران سينه چاكش بگویند كه بلی كویينتين نابغه است. نگاه كنيد چه كار هايي توي فيلمش كرده!!!
در مورد قسمت دوم بيل را بكش كه به نظر من خيلي بهتر از اولي بود . اما باز هم هيچ منطق خاصي و انگيزه خاصي براي ديدن فيلم به وجود نمي آيد. زني كه حداقل 200 نفر را در طول فيلم مي كشد به چه دلیل حق دارد انتقام بگیرد و زنده بماند؟ شخصيت هاي فيلم هاي بيل را بكش كلا خيلي عروسكي هستند. شخصیت ها تيپ هايي بيش تر نيستند كه فقط مي جنگند و هدف مشخصي ندارند البته به جز عروس كه مي خواهد انتقام بگيرد و بقيه هم احتمالا مي خواهند كه او انتقام نگيرد. شخصيت ها هيچ كدام رو نيستند.هيچ وقت نمي توانيم بين آن ها فرق بگذاریم و مثلا يكي را دوست داشته باشيم و از يكي بدمان بياید.حتي بعيد ميدانم كسي شخصيت عروس را دوست داشته باشد فقط دنبالش مي كنيم تا ببينيم نفر بعد را چه گونه مي كشد. بيل را بكش هم فيلمی است مثل جكي براون يك بار بيش تر نميشود ديد فقط براي اين كه از كمي از خشونت در يك جاي امن لذت ببريم!! موسيقي فيلم هاي بيل را بكش باز هم فوق العاده است.

اما فيلم آخر تارنتينو. ضد مرگ ...فیلم پراز است از دیالوگ و در واقع حرف ,حرف زدن های بی خود وبی معنی که درهمان تماشای اول نیز جذبتان نمی کند.بعید می دانم کسی به هنگام فیلم تمام جملات بی سروته آن را گوش کرده باشد .داستان یک خطی اما دوپاره فیلم، داستان یک بدل کار/ قاتل است که ابتدا با ماشین چند دختر را به قتل می رساند و سپس صیاد خود صید می شود.فیلمی بی سروته که برای دوست داشتنش باید یک عضو قسم خورده کلوپ های دوستداران تارانتینو بود.

فيلم هاي تارنتينو كيك هاي خامه اي خوشمزه اي هستند كه خيلي هم خوب پخته شده اند اما زياديشان براي سلامتي خوب نيست. عشق تارانتينو به سينما به تفكر نينجاميده اين بزرگ ترين مشكل سينماي تارانتینو است در حالي كه كسي مثل تروفو كه شايد مثل تارانتينو عاشق سينما بوده حداقل سعي كرده است يك سينماي متفكر خلق كند كه البته شايد در خيلي از فيلم هایش موفق نشده است اما چند فيلم ماندگار دارد كه چند جوان عاشق سينماي ديگر را به فكر مي ندازد. هدفم از نوشتن این متن تحقیر تارانتینو نبوده بلکه فقط می خواهم بگويم که تارانتینو هم یک کارگردان هالیوودیست که برای سرگرمی فیلم می سازد و موفق هم هست اما آن اسطوره ای که از آن ساخته اند نیست.
|+| نوشته شده در پنجشنبه 2 اسفند1386 ساعت توسط بابک رستمی|

